یادداشت ها (روزانه)
همین بیست روز پیش نویسنده: no one - یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩

تصور کنید پیرمردی که قبل ترها استاد دانشگاه بوده، سوارِ یک تاکسی شود. همین ماشین های شخصیِ‌ مسافرکش را می گویم. شب باشد و پیرمرد پاکت میوه یا گوشتی چیزی توی دست داشته باشد. یا حتی چند جلد کتاب که تازه از انقلاب خریده. راننده از این حرّاف های درجه یک از آب در آید. از در و دیوار حرف بزند:‌ سیاست، فرهنگ،‌ فرنگ، جبر و اختیار و غیره. مثلاً بگوید: من همین چند ماه پیش آلمان بودم، یک جایی بود مثل روستا. ویلِیج! سرسبز. اصلاً خاک پیدا نمی شد، یا آسفالت بود یا چمن. به قدری قشنگ بود که به نظرم بهشت همانجاست. بعد می گفت خدا قسمت کند همین بیست روز پیش از کربلا برگشتم. چقدر این عرب ها کثیفند. هیچ بویی از تمدن نبرده اند. اصلاً نه کامپیوتر سرشان می شود، نه هیچی. آمریکا هم خوب مچلشان کرده،‌ شکم های این ها را سیر نگه می دارد،‌ نفتشان را میلیارد میلیارد بالا می کشد. فکر می کنید پیرمرده که استاد دانشگاه بوده چه کار می کند؟  به تک تک جملات راننده فکر می کند، خیلی دقیق. بعد موقع پیاده شدن می گوید: نخیر آقا. اینطور ها هم که می گویید نیست. یا مثلاً اضافه می کند: نقلِ این صحبت ها نیست، همه چیز را که نمی شود اینطوری مقایسه کرد. شاید هم در سکوت لبخندی تحویل راننده دهد، پولش را حساب کند و یواش از ماشین پیاده شود.

  نظرات ()
بوفه جای خوبی نیست نویسنده: no one - جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩

بوفه دانشگاه جایی نیست که سایه ای مثل رفیق ما بتواند به خودش اجازه آشنایی با دختری را بدهد که نمی شناسدش. یعنی واقعاً برای یک سایه جای مناسبی نیست. بیشتر به دردِ آفتاب یا نهایتاً مهتاب می خورد. سایه ها نقش و نگارشان را جایی دیگر پهن می کنند. مثلاً چهار روز پیش که رفیقِ ما توی همان بوفه چشمش به دختری افتاد که موهای طلاییش از زیر مقنعه بیرون ریخته بود تا شاید ترکیب بهتری ازش بسازد، روح و روانش را باخت. خیلی عجیب بود. غذا نخورد و از آنجا زد بیرون. توی این دو روز، مثل شکلات آب شد و روزِ سوم باز هم توی همان بوفه که روزی چهار پنج ساعت دور و برش می پلکید دوباره دختره را دید. بعد رفت صاف و پوست کنده بهش گفت: می تونم وقتتون رو بگیرم؟ یک چنین جمله احمقانه ای گفت و دختره گفت: نه. بعد هم دیگر اصرار نکرد. امروز هم خودش را کُشت. جداً همین کار را کرد. آن هم با تعدادی قرص! ولی جوری حساب کرده بود که از دکترها کاری بر نیاید.

  نظرات ()
حدس هایی در باب آگاهی، فرا آگاهی و وحی نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩

می توان به چیزی به نام فرا آگاهی معتقد شد، با این مشابهت ساده کلامی که بگوییم "آگاهی" فرآیندی است که ذهنِ انسان - به شیوه ای معلوم - به نتیجه ای می رسد ولی  "فرا آگاهی" زمانی رخ می دهد که چیزی - بی آنکه منشائی توضیح پذیر داشته باشد - به ذهن راه می یابد. البته فرا آگاهی ممکن است با توهمات و رویاها اشتباه گرفته شود، در عینِ حال که تصور می کنم بعضی از رویاها نیز منشائی از جنس فرا آگاهی دارند. به نظر می رسد وحی نیز از همین جنس باشد و پاره ای از آنچه در مراحل مختلف زندگی از منشائی به غایت نامعلوم به ذهنِ انسان می رسند و احتمالاً بسیاری از الهامات خالص شاعرانه  نیز. اما توضیح اینکه آیا هرچه از چنین منبعی بجوشد می تواند به طور یقینی درست باشد و یا گویای همه چیز، کمی دشوار و پیچیده می نماید. و سوال اصلی این است که این منبعِ خِرَد و حقیقت چه می تواند باشد؟ از چه جنسی است و با چه مکانیسمی ذهنِ انسان را مخاطب خویش قرار می دهد و چرا تجلی های متفاوت و گونه گونی دارد؟ چنان که به نظر می رسد هنر، ادبیات، مذهب و فلسفه در لحظه های شکفتن و پدیدار شدن در ذهن انسان هایی که به نوعی پیامبر و یا حتی در مواردی خالق این موضوعات بوده اند، محصولات چنین منبعی هستند و با این وجود گهگاه چنان در تعارض و تناقض با یکدیگرند که نمی توان باور کرد رودهایی باشند از یک سرچشمه واحد!

  نظرات ()
اوج نویسنده: no one - یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩

من به زندگی عادت نکرده ام. هرگز این رویه را پیش نگرفته ام. هر روز صبح که بیدار می شوم از خودم می پرسم: امروز باید چطور زندگی کنم؟‌ امروز یعنی چه؟ چرا هنوز زنده ام؟ من اصلاً نمی توانم تعریفی از هیچ چیز ارائه بدهم. می دانم هزاران نفر منتظرند که کسی چنین حرف هایی بزند و شروع کنند به سخنرانی. می دانم اکثر آدم ها خیلی واضح تر از من راجع به زندگی و همه چیز می فهمند. باور کنید این ها را می دانم. ولی فعلاً‌ نمی توانم اهمیتی بدهم. این موضوعی است که برای خیلی ها پیش می آید. وقتی با آدم ها حرف می زنم معمولاً  توصیه هایی دوستانه دارم که بهشان بدهم. آن وقت ها تقریباً در احمقانه ترین وضعِ ممکن خودم به سر می برم. البته این توصیه ها شاید به آدم ها کمک کند. یعنی لازم نیست من پروفسوری چیزی باشم که بتوانم به کسی توصیه ای بدهم. اما مسئله حماقت این است که کسی که از هیچ چیز مطمئن نیست، کسی که خودش را با تقریبِ خیلی خوبی نمی شناسد، کسی که زندگی را هر روز دوباره شروع می کند و هر شب از فرطِ نادانی، نمی تواند تمامش کند و دچار سرگیجه و ابهام است و خوابش نمی برد چطور می تواند آنقدر جدی و با اطمینان به کسی توصیه ای کند؟ چگونه می تواند بگوید خوب و بد، درست و غلط و از این قبیل چیست؟ و از همه بدتر اینکه همه چیز را مستدل و سلسله وار بیان کند!!

پی نوشت: برای اینکه این پُست به عنوانش ربط داشته باشد، باید بگویم اول قرار بود راجع به "اوج" بنویسم، ولی این از آب در آمد!

  نظرات ()
به سایه ام نگاه می کنم... نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩

گاهی چشم هایم را می بندم. اینطوری راحت تر نفس می کشم. گاهی گوش هایم را می گیرم. منتظر یک روز بعد از ظهرم، که تو پشت پنجره ات ایستاده باشی... و من توی کوچه راه بروم. راه بروم،‌ و به زمین چشم بدوزم. منتظر چنین بعد از ظهری هستم و هنوز توی بچگی هایم قدم می زنم. هنوز چشمانم به دنبال توپ بچه ها قل می خورند،‌ آرام آرام روی زمین می چرخند تا به آجرپاره های دروازه برسند. این بعد از ظهر طولانی ترین بعد از ظهر دنیاست. هنوز هم منتظرش هستم. و تو آن بالایی،‌ پشت آن پنجره. می توانم این را حس کنم. نفس های عمیق می کشی. شاید قلبت تندتر می زند...

من خسته ام و چشم هایم دیگر پیِ هیچ چیز نمی گردند. مضطرب شده ام و به دیوار تکیه داده ام. دارم به سایه ام نگاه می کنم. بعد از ظهر است، سرد است، ولی آفتاب خیلی ضعیف می تابد. و به تو فکر می کنم. باور کن بی آنکه لحظه ای به خودم فرصت دهم فکر می کنم. فکرهایی که هیچ ردّی از خود نمی گذارند. محو می شوند،‌ توی هوا،‌ و انگار هیچ گاه هیچ کجا نبوده ام.

خیلی غم انگیز است که می دانم تو آن بالا ایستاده ای، و از پشت پرده بیرون را نگاه می کنی. جداً این خیلی غم انگیز است.

  نظرات ()
زیرِ لایه هایی از همه چیز نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩

هیچ کس نمی تواند گزارش دقیقی از حال و روزش بنویسد، مگر آنکه به دروغ گوییِ بی کم و کاست رو بیاورد. کاملاً از این حرفی که می زنم مطمئنم. آدم زیر لایه هایی عجیب مدفون شده است. زیر لایه هایی از فهم، نبوغ و خستگیِ بیش از حد. این خستگی از آن مدل هایی نیست که با سفر به جاهای خوش آب و هوا و از این قبیل کارها از بین برود. به خاطر جنسش است که چنین خاصیتی ندارد. این خستگیِ مدام، بیشتر به خاطر تحرکاتی است که زیر همه چیزهایی که روی جسدِ‌ آدم لایه لایه رسوب کرده اتفاق می افتد. تحرکاتی ناشی از کشف و شهود. تحرکاتی از این دست که آدم بخواهد خودش را رها کند. رهایی بخش قابل توجهی از انرژی را می گیرد، و بعد هر تلاشی به لایه ای جدید منجر می شود. این خستگی ناشی از این لایه هاست که هر تجربه ای، هرچند رهایی بخش، از قبیل سفر، چه به معنای عام کلمه، و چه سفری معناگرا به درون، یا به هر جهنم دره دیگر، می تواند روی جسدِ آدم بگذارد. تصورش را بکنید که چقدر رهایی روز به روز سخت تر می شود. و شاید در نهایت به این بیانجامد که از هر تلاشی، هرچند کوچک و ساده دست بشوید و در جایی دور، خودش را زیر هزاران کلمه نافرجام پنهان کند.

  نظرات ()
این همه وسوسه نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩

نه. واقعاً نمی توانم از میانِ‌ این همه وسوسه، بی خیال بگذرم و بروم. وسوسه این همه چیزهایی که هست و به نظر اغواکننده می آید. وسوسه دیدنِ فیلم هایی که رهاشان کرده بودم. به دلایل واهی، خواندنِ کتاب هایی که رهاشان کرده ام، به دلایل پوچ. وسوسه رفتن، وسوسه دیگر شدن، وسوسه طوفان عظیمی به پا کردن در عمقِ زندگی. گاهی فکر می کنم این همه وسوسه را چطور تاب می آورم تا ریاضی های تکراری را بخوانم. چیزهایی را که پارسال همین موقع ها خوب حفظ نکرده ام، یک جایی توی مغزم مثل میخ فرو کنم... آه که چه کُند پیش می رود. به این فکر می کنم که زندگی، سراسرِ زندگی را می گویم، هرگز آن چیزی نیست که آدم انتظارش را دارد. یک تلاش طولانی و عجیب است برای به دست آوردنِ آن چیزی که انتظارش را داری، ولی آخر تا کِی؟ و من به گمانم این تلاش، کم کم خودِ‌ زندگی می شود، و بعد باید یادِ شاملو بیفتی... هی فلانی... زندگی شاید...

می دانی، از جمله هایی که وِرد زبان ملت می شود،‌ هرچقدر هم که زیبا و دلنشین باشد حالم به هم می خورد. واقعاً‌ مسخره است. ولی بعضی وقت ها آدم یادش می افتد. یادش می افتد چون بیشتر از همه توی ذهنِ ما همان چیزهاست که همه سالهاست تکرار می کنند. تکرار هیچ وقت وسوسه برانگیز نیست. جداً این یکی جزو چیزهاییست که هرگز به خاطرش حسرت نمی خورم. حالا هم این را گفتم که بگویم چرا همین جمله شاملو را نیمه کاره رها کردم.

وسوسه ها تکرار نمی شوند، زمان همه چیز را زیر چرخ سنگینش له می کند و می رود. وسوسه ها مدام ما را از سرِ ریاضی به جاهای دیگر می کشاند. مثلاً به کتاب ها، به سریال ها،‌ به گوشیِ‌ موبایل، به عکس های بعضی ها توی فیس بوک، به زندگیِ بی سر و تهِ این روزها، به وسواس های فکری که دچارش شده، به خاطرات مزخرفی که هربار مازوخیست وار به یاد خودش می آورد. این است که آدم نمی تواند به این راحتی از این همه وسوسه بگریزد. جداً نمی تواند.

  نظرات ()
با من بیا... نویسنده: no one - یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩

 

در تاریکیِ شب با من بیا

با من به دوردست ها بیا

و من برایت ترانه ای خواهم سرود

 

بیا با اتوبوس از اینجا دور شویم

و به جایی برویم

که کسی با دروغ هایش

فریبمان ندهد

 

می خواهم با تو قدم بزنم

در یک روز ابری

روی دشتی که علف های زرد تا زانو قد کشیده اند

هنوز هم به آمدن فکر نمی کنی؟

 

با من بیا تا یکدیگر را ببوسیم

روی قله یک کوه

با من بیا

و مطمئن باش هرگز از عشقت سیر نخواهم شد

 

دوست دارم با قطره های بارانی چشم بگشاییم

که روی شیروانی می چکند

به آن هنگام که در آغوش تو آرام گرفته ام

 

هرچه می خواهم به خاطر توست

که در تاریکیِ شب با من همراه شوی

با من به دوردست ها بیا

 

 


ترجمه آزاد از ترانه Come Away With Me / Norah Jones

  نظرات ()
در نهایت آدم به چه چیز تبدیل می شود؟ نویسنده: no one - پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩

شما همین دنیا را در نظر بگیرید. چقدر جای مزخرف و احمقانه ایست. هر روزش یک جوری، هر شبش یک جور دیگری. یعنی حال آدم را می گویم. همه اش در نوسان، خوب، بد، خوب، بد، خوب، بد...  از این ها هم بدتر. وقت هایی هست که هیچ حس خاصی به هیچ چیز نداری. فقط دلت می خواهد زمان بگذرد. انگار زمان خودش نیرویی دارد که بتواند اوضاع را سامان بخشد. ولی هرگز زمان چنین نیرویی ندارد. دارم فکر می کنم زمان هم خیلی مزخرف است. زمان هرچه که باشد شورش را درآورده. چیزی را که نتوان تغییر داد به چه درد می خورد؟ یا چیزهای دیگر. اصلاً چرا راه دور برویم؟ آدم، آدم. جداً این قضیه آدم خیلی بغرنج است. هیچ معلوم نیست که به کجا خواهد انجامید. همه درگیریِ ذهنیِ من سرِ همین است. گمان نکنم چیز زیادی دستگیرم شود. بعضی وقت ها می بینم آدم هایی که خوشحال و خندان دارند به زندگی ادامه می دهند. این خوشحال و خندان بودن از آن برنامه هاست که باید برایش زمان گذاشت. یک مهارتی است برای خودش. ولی چه فایده؟ وقتی نمی دانی آخرش بالاخره با عدم یکی می شوی،‌ یا به قول یکی از دوست هایم به اضطراب یا آرامش ابدی بدل می شوی؟ باور کنید همین هاست که زندگی را سراسر مسخره و بی معنی می کند. بعد ممکن است کسی مخالف این حرف ها باشد. ببینید همین موضوع چقدر مضحک است. اصلاً آدم حالش دگرگون می شود. خنده اش می گیرد. که باز یک عده ای هستند: ‌از من بیکارتر که مخالفِ اینهایند. فکر کنید. چه بامزه: مخالف! مخاااالفففف!!!

  نظرات ()
زندگی به خیابان ها می آید نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩

من جایی نشانه ای گذاشته ام. حالا توی خیابان ها راه می روم. بی خیال از همیشه. دست هایم را توی جیبم گذاشته ام. و از دهانم بخار سفیدی بیرون می آید. هوا سرد است، باران هم گاهی می بارد، گاهی هم ابرها می نشینند به تماشای شهر، شهرِ خیس! و من یادِ هیچ چیز نمی افتم. از کجا معلوم که نشانه ام را باران نشُسته باشد؟ من اصلاً اهمیتی نمی دهم، دارم راه می روم،‌ چون می دانم دنیا هرچه که باشد، من روی آن نشانی چیزی گذاشته ام. همین که این را بدانم کافیست. واقعاً‌عجیب است. توی شهر به این شلوغی با این همه آدم، هیچ کس نیست. هیچ کس خودش نیست.

  نظرات ()
کوتاه و دوست داشتنی نویسنده: no one - یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩

نالیدن از زندگی را همه بلدند. حرف های بیخودی و امیدوار کننده را هم همینطور. من کمتر آدمی را دیده ام که به معنای واقعی زندگی را دوست بدارد، یعنی خودِ نفسِ زندگی را. من کمتر کسی را یافته ام که بتواند به زندگی نگاه متفاوتی داشته باشد، بیرون از تعریف های کلیشه ای، بیرون از پریشانی های مدام، لذت های زودگذر، یا مسائل معنویِ خیلی آسمانی که به درد آدم های امروزی نمی خورد یا آنقدر موقت و جزئی ظهور می کند که خیلی زود محو می شود. کسی را با این ویژگی ها نمی شناسم. واقعاً می گویم، همه به یک سری بهانه دل خوش کرده اند برای زندگی، و با بادی می لرزند، تب می کنند، دق مرگ می شوند و دوباره سرِ هیچ و پوچ به هیجان می آیند و زندگی را از سر می گیرند. من هم یکی از همین آدم هایم. ولی فکر می کنم زندگی دوره ای کوتاه و دوست داشتنی می تواند باشد، اگر آدم بتواند جورِ دیگری بهش نگاه کند. جوری که هیچ جوری نیست، هیچ کلیشه ای را بر نمی تابد، و مختص خودِ آدم است. اگر زنده ماندن را در نظر بگیریم، من اصلاً برای همین زنده ام. همینکه بفهمم آن زندگی که "کوتاه و دوست داشتنی" است چه ویژگی هایی دارد.

  نظرات ()
هم نوایی بازیگران نویسنده: no one - یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩

بعضی وقت ها صدای مبهم گروه تئاتری که توی پارک لاله دارند تمرین می کنند،‌ می تواند درست جایی که کلاغ ها می خوانند، خلوت است و یک پیرمرد مدت هاست که تنهای تنها روی نیمکتی همان نزدیکی نشسته، آدم را مدام یاد قبرستان بیندازد و اشکش را در بیاورد.

  نظرات ()
گوهر درونی نویسنده: no one - جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩

شخصی را می شناسم که به شدت تلاش می کند خودش باشد. در واقع می خواهد بفهمد که خودش چه جور آدمی است، و همان نقش را بپذیرد. از طرفی او بسیار موجود حساسی است. ذهنی خمیری دارد که به سرعت به فرم های تازه در می آید. از آدم ها تاثیر می گیرد، از نوشته ها، از نقاشی ها، فیلم ها و در و دیوار. اینطوری تبدیل به ملغمه ای از همه چیزهایی شده که می بیند، می فهمد، می شنود. ولی اصرار دارد که مستقل از اینها خودش را کشف کند. فکر می کند چیزی درونش دارد که از قبل بوده است. می خواهد این گوهر درونی را که به شکل های مختلف آراسته شده بیابد و همه رنگ ها و فرم ها را از آن بزداید. برای این کار مثلاً تنهایی را امتحان می کند. از طرفی همیشه این نگرانی را دارد که نکند ذاتاً به دیگران احتیاج داشته باشد. به همین خاطر است که مضطرب می شود. زیاد دوام نمی آورد  و سعی می کند راه های دیگری را برای کشفِ خودش امتحان کند. مثلاً کتاب های مختلفی می خواند، به مسائل مختلفی توجه می کند و هیچ نتیجه خاصی نمی گیرد. تاثیر محیط  را همچنان بر شخصیت، افکار و اعمالش می بیند. این شخص یک روز بعد از ظهر خودکشی می کند. بعد از خودکشی متوجه می شود دقیقاً به همان وضعی دچار شده که در کتاب های دینی اش خوانده. این موضوع چنان دلتنگ و افسرده اش می کند که تصمیم می گیرد از این تلاش مذبوحانه دست بکشد و به مسجد پناه می برد.

  نظرات ()
لابد آدم چیز بیشتری از یک سیب زمینی است نویسنده: no one - سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

همیشه اینطور است که آدم ها می خواهند خودشان را از سیب زمینی یا یک چنین چیزی مهمتر یا بهتر تلقی کنند. ولی واقعاً چه فرق دارد؟ آدم و سیب زمینی. این یک حرف از روی شکم سیری نیست. خیلی بحث جدی و قابل ارائه ای هم هست. حالا چون من اینجوری مطرحش کرده ام شاید خیال کنید از روی شکم سیری است یا مثلاً هرچه توی ذهنم می گذشته - به خصوص وقتی حوصله هیچ چیز را ندارم، مثلاً افسرده ای چیزی شده ام - نوشته ام. ولی اینطور نیست.

  نظرات ()
چیزهایی درباره وبلاگ نویسنده: no one - سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

همیشه به طور شفاهی عقایدم را راجع به وبلاگ بروز داده ام. می دانم ممکن است برای دیگران اهمیتی نداشته باشد که عقیده من راجع به مثلاً‌ وبلاگ و از این قبیل چیست ولی درست به همین دلیل برای من اهمیت ذاتی دارد که عقیده ام را بیان کنم. این زیاد بی ارتباط به بحث این پست هم نیست. موضوع این است که من از وبلاگ و وبلاگ نویسی و هر چیزی که این نام را یک جاییش یدک بکشد بیزارم. یعنی به نحوی متنفرم از اینکه احساس کنم یک وبلاگ نویس هستم. از وبلاگ بقیه هم خوشم نمی آید. جز تک و توک آدم هایی که می شناسم. آن هم نه به این دلیل که وبلاگ های خوبی هستند، چون بیشتر دلم می خواهد بدانم آنها چی می نویسند، یا چه طور فکر می کنند. منظورم آن آدم هایی است که خیلی بهم نزدیکند و عقایدشان برایم مهم است. می دانید،‌ من توی جلساتی بوده ام که آدم ها "صاحب نظر" در زمینه "وبلاگ نویسی" بوده اند. باورتان می شود؟ توی این جلسات برای من و امثال من که کامنت دانی مان را بسته ایم یا به وبلاگ دیگران سر نمی زنیم، یا لینک های زیاد نداریم، یا مرتب و به قاعده آپدیت نمی کنیم یا بیننده و کامنت زیادی نداریم هیچ ارزشی قائل نیستند. آنها معتقدند ما "اصول و ارزش های" وبلاگ نویسی را رعایت نمی کنیم. باور کنید از یک جهاتی راست می گویند. برای همین هم این قضیه اینقدر نفرت انگیز و مشمئز کننده است.

  نظرات ()
من مست و تو دیوانه نویسنده: no one - سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

 

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه     صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم    هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه   

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی     جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی     وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من      ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد     در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ می شد     وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم     گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی تو؟ تسخرزد و گفت ای جان    نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل       نیمیم لب دریا نیمی همه در دانه

من بی دل و دستارم در خانه خمارم      یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می    زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی     جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها