باور کنید یا نه، همه تلاشم در زندگی روی این اصل متمرکز شده: فردیت! این موضوع خیلی وقت است که همه زندگی مرا تسخیر کرده. و این فردیت، تا بدان جا ادامه یافته که توی ذهنِ خودم تلاش کرده ام این پیش فرض را که انسان موجودی ذاتاً اجتماعی است حذف کنم. نتیجه اینکه واقعاً تحت تاثیر خیلی از مسائل اجتماعی قرار نمی گیرم و خیلی موضوعات جذاب برای مردم را درک نمی کنم. با این حال، چیزهایی هست که من از انکارشان عاجزم: واقعیت. واقعیت یک امر اجتماعی است. هرطور حساب کنید آدم نمی تواند از آن فرار کند. واقعیت انتخابات سال گذشته است. واقعیت تظاهرات خیابانی است. واقعیت رد شدن از روی مردم است و عکس العمل مردم نسبت به این اتفاقات. واقعیت اموریست که من از درکِ آن عاجزم و نمی توانم در فردیت خلاصه اش کنم. واقعیت همین مسئله تاسوعا و عاشوراست. مهم نیست که توی خلوتِ من، توی ذهنم، فردیتم و تنهاییم این موضوع چقدر بی اهمیت، درست یا غلط باشد. چیزی که من احساس می کنم صدای دُهُل است. صدایی که شب و صبح توی گوشم فریاد می زند، جوری که بخواهد روی این موضوع تاکید کند: باور کنی یا نه، انسان موجودی اجتماعی است!
من از آن دست آدم ها هستم که می خواهند خیلی چیزها بشوند. مثلاً یک روز فکر می کنم دوست دارم مترجم بشوم. مترجم کارهای خیلی خوب. بیشتر، آن بخشِ انتخاب اثر برایم مهم است. البته انتخاب واژه ها هم به اندازه کافی اغوا کننده است. حتی چیدنِ واژه ها کنار هم. دلم می خواهد بتوانم یک اثر را خیلی شبیهِ خودش ترجمه کنم. می دانید، این مسئله خیلی ساده است. خیلی پیش پا افتاده. یا شاید بهتر است بگویم نشان از کودکیِ بیش از حد من دارد. من بزرگ نشده ام. از این رو دلم می خواهد فیلم نامه هم بنویسم. یعنی از اینکه داستانی را برای تبدیل شدن به یک فیلم بنویسم، جوری که پر از تصویرهای نابِ قابل نمایش باشد به وجد می آیم. گفتم وجد... باور کنید هیچ چیز خوشحال کننده تر از این نیست که آدم فیلسوف بشود. فیلسوفی که می تواند بخشی از ماجرا را به طور واضحی توضیح دهد. امشب به "ش" همین را گفتم. درباره خودم گفتم که برای پذیرفتنِ هر چیزی باید توضیح روشنی داشته باشم. وقتی زندگی، یا اتفاقی از زندگی توضیح ناپذیر جلوه کند، بسیار غمگین و نا امید می شوم. این است که مدام فکر می کنم. همه اینها به کنار، من حتی دلم می خواهد هنرمند هم بشوم. به خصوص طراحی را خیلی دوست دارم. نه اینکه صرفاً دوست داشته باشم. همین نفسِ طراح شدن هم برایم مهم است. آن هم نه یک طراح معمولی. باید کارهای سطح بالایی کنم. مشکل از اینجایی شروع می شود، که من هم از آن دست آدم ها هستم. از همان هایی که توی این مملکت کم نداریم. به قول یکی از استادهای دانشکده - که بعضی وقت ها حرف های به دردبخوری می زد - ما اقیانوس هایی هستیم به عمقِ یک وجب. ولی همه اینطور نیستند. من اوایل فکر می کردم همه دوست دارند همه چیز بشوند. ولی بعد دیدم خیلی ها دلشان می خواهد فقط ناظر ماجرا باشند. نفسِ "شدن" خودش خواستنی می خواهد که همه درگیرش نیستند. خُب، از این جهت من شانس بیشتری دارم که عُمقم را از یک وجب در بعضی موارد بیشتر کنم. همین!
امروز برای قدم زدن در هوای سرد و آلوده انتخاب مناسبی بود. من هم به نوبه خودم همین امروز را برای قدم زدن در هوای سرد و آلوده انتخاب کردم. شاید اگر هر آدم دیگری هم مثل من می خواست روزی را برای قدم زدن در هوای سرد و آلوده انتخاب کند، امروز را انتخاب می کرد. ولی دلیلِ من واقعاً سرد و آلوده بودنِ هوا نبود. قدم زدن هم دلیلِ اصلی نبود. به هر حال آدم لازم نیست دلایل همه کارهایش را در معرض عموم اعلام کند. چون احتمالاً کسانی که دلایل قدم زدن در هوای سرد و آلوده هستند، خودشان متوجه این قضیه خواهند بود. از طرفی می خواهم بگویم درخت ها عالی بوند. درخت ها به طور کاملاً غریزی آنچه را از زیبایی مورد نظر من بود به نمایش گذاشته بودند. حتی گربه ای که سفیدِ یکدست بود و یکدست بودنش توجه آدم را به خود جلب می کرد هم برای این فضا خوشایند بود. البته نه دقیقاً توجه مرا. ولی احتمالاً آدم مهمی وجود داشته که به طور محسوسی متوجه این سفیدیِ یکدست و بی غشِ گربه شده. برای آدم های گوشه نشینی مثل من، این سعادت بزرگی است که توی خیابان های اطراف خانه قدم بزنیم و متوجه زندگیِ جاری در شهر بشویم. آن زندگی که انگار زیر سایه ای از ترس و امید، از یکنواختی و هیجان های بی رمق، زیرِ غمگینی اجباری و بیخودی مدرنِ بدقواره موزیک های مربوط به محرّم، دارد حضور خودش را از سر می گیرد. و برایش هیچ فرقی ندارد که نشاط به طرز غریبی در سراشیبی سقوط است. هیچ فرقی ندارد که گوشه نشینی، انتخاب اجباریِ آدم هایی شده باشد که یک زمانی دوست داشته اند دنیا را با تحرکات ساده قلبشان تکان دهند و حالا مدام ترجیح می دهند نباشند... زندگی بی خیالِ همه اینها به جریان ساده و بی ربطِ خویش ادامه می دهد.
مسعود کیمیایی در یکی از برنامه های تلویزیون گفته بود کارگردان باید از فیلم نساختنش هم فیلم بسازد. از آن روز انگار این حرف بدجور به دل من نشسته باشد، بارها به یادش افتادم و بهش فکر کردم. برای من که نوشتن را جزئی از زندگیم می دانم، ننوشتن و یا بهتر بگویم ناتوانی در نوشتن عذاب بزرگی است. بارها می نشینم چیزی بنویسم و یک مرتبه همه چیزهایی که این روزها جسته گریخته در ذهنم رفت و آمد می کنند، هجوم می آورند. ولی واقعاً نمی دانم این چیزهای بی ربط و عجیب، این چیزهایی که دیگر نمی توانم به خوبی دسته بندی اش کنم چگونه می تواند یک پُست خوب برای وبلاگم بیافریند. این است که دوباره یادِ حرف کیمیایی می افتم. انگار بهتر است درباره همین ننوشتن چیزی بنویسم که شاید خودش راهی باشد به سوی جمع بندیِ ذهنیت های پراکنده. و در این باره باید توضیح دهم که من خط مشی زندگی را تا حد خوبی گم کرده ام. احساساتم را در نابسامانیِ فوق العاده ای رها کرده ام و هیچ نمی دانم این بیماری چگونه در من سربرآورده و هیچ دلم نمی خواهد سر و سامانی به اوضاع بدهم. در واقع انگار این گیجی و عدمِ اطمینان، بیشتر از هر چیز دیگر به هویتِ واقعیم نزدیک است. جوری که با جدیت بهش چسبیده ام و ازش دست نمی کشم.
بعضی وقت ها به فکر راه بازگشتم. فکر می کنم جایی در گذشته جا مانده ام. ولی کمی که بیشتر فکر می کنم، از هر بازگشتی منصرف می شوم. بازگشتی در کار نیست. آدم صرفاً دچار دلهره هایی از نوع دلتنگی، یا مرور گذشته اش می شود و باید این دلهره ها را با آغوش باز بپذیرد. این نهایتِ کاریست که از آدم بر می آید.
حافظه من خوب نیست. نمی توانم شواهد تاریخی بیاورم که هر سال در آستانه چنین روزی چند نفر از دانشجوهای این مملکت به جرمِ عقیده در زندان ها بوده اند. اما تقریباً از این موضوع مطمئنم که امسال این تعداد بیشتر از همه تاریخ است. این چیزها ربطی به حافظه ندارد. این چیزها را می شود با همه وجود فهمید. حتی اگر مدت ها از دنیای سیاست دور بوده باشی، حتی اگر دیگر اخبار معمولی را هم دنبال نکنی، حتی اگر وقتی صدای بعضی ها را توی تلویزیون می شنوی که دارند با صدای بلند و با همان لحنِ شایسته خودشان جهالت را فریاد می زنند حالت تهوع بگیری و بخواهی همه تاریخ مملکتت را بالا بیاوری. بخواهی توی گوش هایت پنبه بگذاری و حتی یک کلمه هم درباره اش ننویسی که احساس می کنی توی سرک کشیدن ها و آمارگیری ها سرِ ذوق می آیند که نامشان بر سرِ زبان هاست...
امید چیز خوبی است. امید منفعلانه را اما نمی دانم که خوب است یا نه. به درد می خورد یا نه. شاید فقط برای حال خود آدم خوب باشد. من به چنین وضعی دچارم. خیلی های دیگر را نیز می شناسم که اینطورند. فعلاً تنها کاری که از دستم بر می آید این است که توی این وبلاگ به دانشجوهای عزیزِ دربند، و به همه آنها که به جرمِ آزادی اسیر شده اند ادای احترام کنم و با خانواده هاشان ابراز همدردی. می دانم کم و ناچیز است. ولی باید می گفتم. می گفتم تا فشار این افسردگی روزهای سیاه کمی از روی قلبم برداشته شود.
همه حرفم همین است که توی عنوان این پُست نوشته ام.
اما چون دستم به کم نمی آید توضیح اضافی هم می دهم:
حالم از تظاهر به هم می خورد!
پی نوشت: حالم از ...
بوی سیگارش خفه م می کنه. سیگاری که نمیکشه، ولی انگار توی همه لباس هاش این بو نفوذ کرده. دارم کتاب "کافکا به روایت بنیامین" رو ورق می زنم. صندلی جلوی اتوبوس. بعد از مدت ها توی اتوبوس. یارو کنارم میشینه. خیلی یواش داره با خودش وز وز می کنه. سرِ صحبتش با منه. منِ مریض با دقت توی صورتش نگاه می کنم. به چشمهاش نگاه می کنم. تکیده و داغونه. میگه بیست و دو سال آمریکا بوده. پسراش مغازه مهدوی کیا رو اجاره کردن. سه تا مغازه توی تیراژه. داره میره اونجا. بوی بدی میده. حرف میزنه، حرف میزنه. صداش خش داره. فقط نگاش می کنم، گوش میدم. از یه جایی به بعد دیگه نیگاش هم نمی کنم. حرف هاش مثل پتک توی سرم میکوبه. لعنتی. روسیه رو با آمریکا مقایسه می کنه، آمریکا رو با آلمان، تجهیزات نظامیشون رو. فکر می کنه روسیه تو مسائل نظامی رو دست نداره. میگه خلبان هلی کوپتر بوده. کلاه آبی ایران خودرو سرشه. به نظر شصت و خورده ای سالشه. صد بار جعبه عینکش رو می بره بالا و پایین که توی جیب کتش فرو بره. نمیره، لعنتی. دیوونه کننده است. من دارم گوش میدم. یک بند، توی گوشم: وییییزززز. کتاب رو گذاشتم توی نایلکس. مشتاقانه گوش میدم! من کی ام؟ یعنی من آدمی هستم که به این مسائل اهمیت میده؟ با دقت و کنجکاوی؟ بی برو برگرد به چیز دیگه ای فکر نمی کنم. روی خدا خیلی تاکید داره. میگه با خدا زندگی کردن خیلی سخته. پسره میره بیرون حقشه یه دختر خوشگل رو ببینه، از حق خودش میگذره. اون حتماً چشم بصیرت پیدا میکنه. بهشت و جهنمی هست. آخرای مسیر به خدا هم شک می کنه، بر اساس حرف های خودش به تناقض میرسه: فیدل کاسترو توی کوبا خیلی ستم کرد، دیکتاتور بود. ملت رو به خاطر یه ذره حشیش میفرستاد توی سیاه چال! خب بشر دلش میخواد چیزای مختلف رو امتحان کنه. مگه غیر اینه؟ اصلاً خدا چرا به بنده هاش میگه فلان کارو نکنید؟ یعنی خودش نمی فهمه بشر کنجکاوه؟! راننده خونسرده. لعنتی. انگار داره میره مسافرت، شصت ساعت طولش میده تا از یه مسافر کرایه بگیره و دوباره راه بیفته. یارو دمِ تیراژه پیاده میشه. انگار دارم پرواز می کنم. قبل پیاده شدن میگه فیلم اگه ببینی انگلیسیت خوب میشه. هرجا نفهمیدی استاپ، دوباره ببین!
آقای ف بالای یک کوه می ایستد و همانقدر که اخم هایش را توی هم کشیده با صدایی بلند حرف هایش را فریاد می زند. آقای ف دچار نوعی رنجش خاطر بیش از حد است. کسی آنجا نیست که به این موضوع صحه بگذارد. آقای ف مثل یک شیر می غرّد تا دردی عجیب را فرایاد بیاورد. ولی تا هرجا که چشم کار می کند کسی نیست. نفس کم می آورد و کم کم سرمای شدیدی در وجودش احساس می کند. می نشیند، به دوردست خیره می شود. بعد احساس می کند کرخت شده است. هیچ کاری ازش ساخته نیست. آقای ف، دوباره بر می خیزد و رو به هیچ کس فریاد می زند. بعد دردی شدیدتر در سینه اش احساس می کند. از همه مهمتر حرف هایی است که آقای ف می زند. او از دست هایش هم کمک می گیرد، جوری که بارِ مفاهیم به دست هایش منتقل می شوند و در هوا با شدت و حرارتِ زیادی آنها را تکان می دهد. آقای ف در یک لحظه هجوم زمان را روی چهره اش حس می کند. در عرض چند دقیقه پیر می شود و پایین رفتن از کوه را برای همیشه از خاطر می برد. آقای ف سالهای سال در کوه ها سرگردان می ماند. تقریباً تا آخر عمر این وضعیت ادامه می یابد، بی آنکه سخنرانی جدیدی ارائه دهد.
روزگاری بود که مردم بت ها را می پرستیدند. قربانی های زیاد برایشان می کردند و هدایای گرانبهایی پیش کش. صاحبان بت ها از سادگی مردم سوء استفاده کردند و پول ها را به جیب زدند و کاخ های با شکوهی ساختند و البته هزاران کثافت کاری دیگر که خوب نیست آدم به زبان بیاورد. تا سرانجام نوری بر زمین تابید و آن شکوه و جلال دروغین درهم شکست.

بعضی وقت ها هیچ چیز توضیح پذیر نیست. همه چیز توی ذهن به توده ای از مشغولیات درهم تبدیل می شود. و هرچه در این شرایط بنویسم فاقد ارزش هنری خواهد بود. درست مثل همین الان. وقتی نمی توانم به هیچ چیز بدی عادت کنم. وقتی چیزی روی قلبم می گذارند که صد تُن وزنش است. مثل زندگی، یا روابط اجباری یا از این قبیل. مدام به پُشت بام فکر می کنم. چقدر وسوسه برانگیز است.
ممکن است ایده هایی در ذهنِ آدم راجع به خودش و ضعف هایش وجود داشته باشد. اما شاید به ندرت کسی پیدا شود که بخواهد ایده هایش را به محک آزمایش بگذارد. ممکن است در حد ایده باقی بماند و خیلی از آنها تصورات اشتباهی راجع به خودش باشد. مثلاً کسی فکر کند اعتماد به نفس خیلی بالایی دارد، ولی روزی در موقعیتی قرار گیرد که مسئله اعتماد به نفس تعیین کننده باشد و ناگهان با چیزی روبرو شود که یک عمر ازش بی خبر بوده: بی اعتمادی شدید نسبت به خودش.
مسئله تمرکز از آن دست مسائل است که آدم هر از چندگاهی دست به گریبانش می شود و احساس می کند باید تکلیفش را با آن مشخص کند. آخرین بار که به این موضوع فکر کردم سعی کردم روی اینترنت دنبال چیزی بگردم برای اینکه بدانم وضعیتم چطور است. با تستی مواجه شدم که نشان داد در این مسئله به طرز عجیبی می لنگم. واقعاً ناراحت کننده بود. بعد که فکرش را کردم دیدم خیلی فرصت ها را به همین دلیل در زندگی از دست داده ام. به همین دلیلِ ساده: تمرکز!
می دانید، مسئله این نیست که اگر مشکل تمرکز کسی حل شود همه مشکلاتش حل می شود. هیچ موضوعی را نباید اینقدر بزرگ کرد. ولی من به وضوح فهمیده ام که این ضعف می تواند منشأ خیلی از شکست ها، کمبودها و اشتباهات باشد.
از طرفی باید بگویم این فرار ذهن در هر لحظه، خیلی وقت ها باعث شده بکرترین ایده ها پدید بیایند و گاهی همین عدم تمرکز باعث شده آدم بتواند در لحظه از خطرات احتمالی اطراف در امان بماند، یا بتواند دیدی چند جانبه نسبت به یک موضوع داشته باشد، و حتی از چنگال تفکر قالبی برهد. منظورم این است که اصلاً نمی توان حکم کلی داد که تمرکز خوب است و پراکندگی ذهن بد. در واقع آدم باید این توانایی را به دست آورد که هر وقت اراده کرد مثل تمبر به یک موضوع بچسبد. و هر وقت خواست بتواند ذهنش را آزاد بگذارد تا به هر کجا دلش خواست سرک بکشد و تجربه های متفاوتی را در لحظه از ذهن بگذراند.
وضعیت آدم یک چنین چیزیست. همیشه بینِ دو تا حالت در رفت و آمد است. هیچ چیز را نباید فدای دیگری کرد. مسئله تمرکز هم از این خاصیت آدمیزادی مستثنا نیست.
یارو از آن قالتاق ها بود. از آن هایی که با پنبه سر می برند. هیچی بارش نبود. مطمئنم که هر صد سال یک کتاب هم نمی خواند. ولی به نظر حافظه خوبی داشت. یعنی چیزهایی که بقیه می گفتند را تا حدی به خاطر می سپرد. اینجوری کتاب های عشقیِ موردِ علاقه دختر دبیرستانی ها را خوب می شناخت. یعنی می دانست چی را به کی معرفی کند و چه مدل حرف های دهن پُرکنی را پشتِ هم ردیف کند. فروشنده یکی از همین شهرکتاب ها را می گویم. البته توی شهر کتاب هم اختلاف طبقاتی موج می زند. مسخره نیست؟ این شهر کتاب از آنها بود که بیشتر فروششان خمیر بازی و کتاب های م.مودب پور است. آدم اشکش در می آید که نامِ این فروشگاه را گذاشته اند: شهر کتاااااب! باور کنید امشب خیلی غصه ام گرفت. برای نمونه می گویم:
من: از کافکا چیزی ندارین؟
فروشنده: "کافکا در کرانه" رو خوندین؟!
من (با لبخند): نه. نوشته های خودِ کافکا رو می خوام. این مال موراکامیه!
فروشنده: آهان، نه، از خودش چیزی نداریم.
کسی مرا از خودم دزدیده بود. همین طور مرا به دنبال خودش می کشید این ور و آن ور. من هم مثل حیوانی رام از پیِ خودم (در واقع او!) می دویدم و به دنبالش می رفتم. هر روز هی دورتر می شدم از خودم. چون او مدام از جایی به جایی می رفت. مدام همه جا سرک می کشید. مرا دزدیده بود و قلبم به خاطرش درد می کرد. بالاخره برش گرداندم. خودم را می گویم. بالاخره پیدایش کردم. خودم را ازش پس گرفتم. اینطوری که دیگر نرفتم. گفتم بهتر است برای خودم بمانم. گفتم "می خواهم" برای خودم بمانم. سفت و سخت ایستادم و دیگر نرفتم. آه که چه شگفت انگیز بود لحظه بازپس گیریِ خودم. باید آنجا بودید و می دیدید.

