دست هام بوی خاک می دهند. دست هام، مگر همه چیزی نیستند که دارم؟ پس چرا حواسم نیست؟ رفته بودم روی بالکن. از آن بالا پایین را نگاه می کردم و به آن لحظه فکر می کردم. نمی دانم چرا اینقدر می ترسم از اینکه یک روز این اتفاقی که باید بیفتد را خودم دست بگیرم. به پیاده رویِ صبح فکر می کنم. آدمش نیست. خیلی ها هستند که پایه باشند، ولی آدمِ پیاده رویِ صبح... نمی دانم. صبح پنج شنبه از آن صبح های خاص است. دل من هم برای خیلی چیزها تنگ... مثل بعضی از آدم ها که گاهی دل تنگ می شوند. گاهی آسیب پذیر. پنجره را باز گذاشته ام که هوای کثیف و خنک بیاید تو. توری هم ندارد، پشه ها زودتر از هوا می رسند، می چرخند دورِ سرم، و صدای ماشین های سنگین که شب ها می توانند با خیال راحت تردد کنند. باید الان را داشته باشم. برای خودم. همین یک لحظه را می خواهم. همه چیزهایی که توصیف نخواهم کرد...
چگونه زندگی در انبوهی از حقایق تلخ زاده شد، وقتی که خواب بودم. خوابی به قدمت ازل که به حافظه نگنجید، به اندیشه به دست نیامد، و به فریب ربوده نشد. ازل، آن "گاهِ آغازین" که بی گاه ترین بود. آن لحظه که به لحظه نیامد، به تفسیر نپژمرد. و درک، در پاورچینِ آمدنش جان داد...
حقایق پابرجا ماند و هر روز به شکل تازه ای، به دگرگونیِ عجیب تری جلوه یافت، تا وجودی را، وجودی که به خاکستریِ بیمارگونه تکرارِ روزمرگی نینجامیده بود، از هم بگسلد، به ذره های پراکنده ای بدل سازد که از آنچه دوباره خواهند شد بی خبرند، و در هیجانی نیازموده غوطه می خورند. حقایق، اگرچه تلخ بودند، ولی هنر، دستِ "زیبایی" بر چهره شان کشید، دستی معجزه گر که شگفتی را در چشمانِ مضطربِ انسان گونه ی وجود، به درخشش واداشت. و من، در این میان مدام از واژه های پرطمطراقِ تعالی رهاتر شدم. مدام در زندگیِ هرروزی غرق تر شدم، و به آسمان نگاه کردم، نه در جستجوی تعالی، که در فکر فراموشیِ خاموشیِ افتاده بر شهر. در فکرِ سادگیِ نقش های به جان خریده، و پیچیدگیِ زمان، در بحبوحه ی کشفِ آفرینش. در گیر و دارِ نبرد تفکر و تهدید، در شکنجه گاهِ تاریخ، در پیچ و تابِ قهرمانی های پوچ، افسردگی های خلاق...
و خواب... خواب به درازا کشید، به درازای تاریخ. به درازای جنگ، به درازای صلح.
چشم هات رو باز کن. به این خاطر میگم که فردا روزی یهو احساس نکنی همه عمر با چشم بسته راه رفتی و توی همه چاله های زندگی افتادی. با اینکه کور نبودی و این شانس رو داشتی که ببینی. مطمئنم توی ذهنت داری فکر می کنی که چی ارزش دیدنُ داره. باهات موافقم: هیچی. به این دلیل که نه من، نه تو، آقای شفقیِ عزیز، هیچ کدوم اصلن نمی دونیم ارزش چیه. بعضی ها فکر می کنن از دست دادن میتونه آدم رو دگرگون کنه. آره میتونه. باور کن همین آدمی که هیچ وقت نخواسته به هیچی چشم بدوزه، البته که ناخودآگاه این کارو کرده، همین آدم کافیه برای پنج روز بیناییش رو از دست بده، روز ششم همه چی فرق داره. همه چی، چه نگاه کردنش، چه چیزی که ازش می فهمه. حتی ممکنه اون موقع ارزش براش معنای خاص خودش رو پیدا کنه. هستی؟ دارم با تو حرف می زنم. خُب، خوبه که همین جایی. میگم چشم هات رو باز کن. آدم هایی رو که می فهمنت ببین. آدم هایی که برات عزیزن رو ببین. و به خصوص، به خصوص آدم هایی که هیچی نمی فهمن. که درخت و سایه و آب و آفتاب براشون علی السویه ست. که خودتم انگار جزوشونی. مثلن یه مدت همه دنیا رو می بینی، حتی حرکت یه مورچه به وجدت میاره، و یهو مثل یه مُرده، درست شبیه یه مُرده، به یه گوشه دنیا که نمی دونی کجاست زُل می زنی. و دیگه اگه جلو روت دنیا هم منفجر بشه هیچی نمی فهمی. اینجوریه که از تو موجودی به وجود میاد ترسناک. موجودی که برای خودت هم به سختی قابل تحمله. چه برسه به بقیه ای که شاید، شاید یه حسابایی روت باز کرده باشن. جدی میگم پسر، چشم هات رو باز کن. هرچند که می دونم همه اینها رو دارم به دیوار میگم. تو درست شبیه یه دیوار سفید سیمانی شدی که هیچ صدای یواشی روش اثر نداره. متاسفم که ببینم یه روز دارن با بولدُزر خرابت می کنن تا به جات یه چیز منعطف تر بسازن...
من کتاب هایی دارم که جانم را از اشتیاق سرشار می کنند. ولی با این کتاب ها زندگی نمی توان کرد. به خصوص بی حوصلگی زندگی را از آدم می دزدد. و این واژه های عمیقِ سردرگم، نمی توانند آن را به من باز گردانند. تازگی ها دفتر طراحی و مداد دارم برای طراحی. شور و شوقش را هم دارم. ولی حتی ساعت ها قلم به دست نشستن و طراحی کردن و لذت بردن هم زندگی را به آدم بر نمی گرداند. دوستانی دارم که به حرف هایم گوش بدهند، کم و بیش مرا بفهمند، کم و بیش بفهممشان. و خانواده ای که هوای آدم را داشته باشد، که بدانی پشتت به یک جایی گرم است. ولی زندگی دور افتاده تر از این حرف هاست. و اصلن باورم نمی شود که قبلن زندگی می کرده ام. تازه می توانم ساعت ها به هیچ فکر کنم، در فکرِ هیچ موسیقی های تکان دهنده بشنوم، یا آفتاب را به اتاق راه بدهم، یا راه ندهم. من حتی یک چراغ مطالعه و یک آواژور دارم، و باز هم زندگی نمی کنم. بی فایده است. به هر دری می زنم. شاید بهتر باشد نوشته هایم را برای کسی پست کنم. امروز از روی بالکن دیدم که جلوی خانه ما یک صندوق پُست هست. نه اینکه خیلی گیج باشم، به خاطر این است که توی این محله تازه واردیم. راستی سوپر مارکت ها هنوز هم تمبر می فروشند؟! آخر سی سال است نامه ای برای کسی پست نکرده ام...
لیبراکو ازم خواسته که نوشتن توی این وبلاگ را ادامه ندهم.
پی نوشت: می گوید شاید در آینده دور نظرش عوض شود.
شاید در باطن اینطور باشد که عنوان نوشته ام می گوید. ولی این روزها برعکس، احساس می کنم از قدرت بیزارم. به چه چیز باید نازید؟ اینکه عقاید احمقانه را به صرف قدرت بیشتر به دیگران تحمیل کرد؟ این روزها بیشتر از هر زمان دیگری با مردمانی احساس نزدیکی می کنم که در کنج دنیایِ خودشان برای آزادی می کوشند، و حاضر نیستند به هیچ قیمتی از این دنیایِ بی ریای خود خارج شوند. حاضر نیستند برای هیچ کسی در دنیا تعیینِ تکلیف کنند. و حتی با آن ها که برای آزادی هم نمی کوشند، بلکه برای بقا می کوشند. برای اینکه زندگی را ادامه دهند، بی آنکه حریص باشند برای تباهیِ انسان به سودِ خویش. اگرچه معتقدم باید قدرتِ سیاستمدارانِ احمق را کاهش داد. باید آنهایی را که یک تنه برای دنیایی تصمیم می گیرند و اعتماد به نفسِ کاذبشان را از چاپلوسانِ اطرافشان می گیرند، محدود به شروطی کرد که افسار گسیخته عقده گشاییِ روانی نکنند بر سرِ مردم. برای همین باید قدرت را مشروط کرد. قدرت، احمقانه ترین نیازی است که در انسان سراغ دارم. هرچند که گاهی نتایج خوبی در بر داشته باشد. خلاصه اش این است که کسی که قدرتِ بیشتری دارد به هر نحوی خواهد کوشید خودش را و عقایدش را به دیگری تحمیل کند، این یعنی حماقت و جز این هیچ نامی برایش نمی توان گذاشت.
هراز چندگاهی به سرم می زند یکی از شخصیت های مهم زندگی ام را توصیف کنم. نه یک توصیف دقیق و منصفانه. بلکه آن چیزی که به ذهنم می رسد، آن چیزی که همان لحظه های نوشتن در نظرم مهم جلوه می کند.
پریا، دوستی که شش سال است می شناسمش یکی از همین شخصیت های مهم است. یکی از تاثیرگذارترین آدم های زندگیِ من. توصیفِ یک دوست کار سختی است، ولی در عین حال برای من که عاشق این مدل توصیفاتم، لذت بخش و جذاب است. مثلن درباره پریا، می توانم به ویژگی های کلی که در نگاه اول می توان ازش برداشت کرد اشاره کنم. دختری ریزنقش، جذاب، پر جنب و جوش، اجتماعی و باهوش. ولی این ها به تنهایی کافی نیست که یک دوستیِ عمیق به وجود بیاورد. به خصوص که غیر از ریزنقش، بقیه موارد در نگاهِ اول من به او، همان شش سال پیش، کاملن برعکس بود. و تقریبن سعی وافرم بر این بود که ازش دوری کنم. البته کاری ندارم که ملاک های آن موقع من برای انتخاب آدم هایی که می توانم بهشان نزدیک شوم چه چیزهایی بود، ولی به هر حال در نظرم نکته مثبتی وجود نداشت که امیدبخش باشد! و چنانکه خواهم گفت این ها زیاد به طول نینجامید.
پریا همیشه دارای تضادهای جذاب و سوال برانگیز برای من بوده و هست. این تضادها در برخوردهای اول زیاد به چشم نمی آمد، اما کم کم در نظرم واضح تر شد و روز به روز بیشتر به کشف و ریشه یابیِ اینها علاقه مند می شدم. یکی از این تضادها، پایبندیِ او به عُرف و نوعی از اصولِ کلاسیک در رفتار، فکر و از این قبیل مسائل است که به طرز پیش بینی نشده ای گهگاه از همه اینها عبور می کند. و این مثل یک دوگانگیِ درونی خودش را به من نشان می دهد. گاهی فکر می کنم اینکه به عقایدِ رسمیِ موجود، به خصوص عقاید و سنت های خانوادگی پایبند هست یا نه، چیزی است که خودش هم به ضرث قاطع نمی تواند در موردش نظری بدهد. اگرچه در بیانِ عقاید همه ما تا حدی خود را وادار می کنیم که چیزی کم و بیش ثابت ارائه دهیم، چراکه این قضاوت دیگران درباره سردرگمی، یا سستیِ ما در عقاید، خیلی خوشایند نیست. از این جهت فکر می کنم چنین چیزی درباره پریا نیز صدق می کند، و اگرچه به سنت های خانوادگی، و کلاسیک ایرانی و باید و نباید های موجود در آن ها دلبستگی خاصی دارد، ولی تماسش را با ایده های مدرن و پست مدرن، و با دنیای روشنفکریِ امروزی هرگز قطع نمی کند. خودش را به روز نگاه می دارد، و همیشه در کنج ذهنش قضاوت ها و نگاه های تازه را مرور می کند. ولی اگر از من بپرسند، می گویم گرایش بیشتری به درکِ یکتایی از حقیقت دارد، نه به ایده های متکثر و نگاه های دگراندیشانه.
دوستیِ من با پریا، با معنا و عمیق است. به این دلیل که جزو معدود آدم هایی است که در دوستی به خودِ خودت اهمیت می دهد. و این اهمیت تا بدان جا پیش می رود که با غم و شادیِ دوستانش، زندگی می کند. با مسائلشان درگیر می شود، ولی نه درگیریِ خیلی ظاهری. چیزی نیست که آدم را کلافه کند، چیزی نیست که آدم را نا امید کند. همیشه احساس می کنی یکی هست که می توانی بهش اعتماد کنی، می تواند بفهمد، و اگر چیزی را با او در میان بگذاری، گرچه قضاوتش را صریح بیان می کند، ولی تو را توی فشار برای تصمیم گیری نمی گذارد. برای همین، ده ها بار پیش می آید که برای مشورت سراغش را بگیری و خسته نشوی.
پریا، اثری عمیق روی ذهنِ من می گذارد، در حدی که بارها از نگاهِ او چیزهایی را بررسی کرده ام. و مثلن، اگر خواسته ام چیز تازه ای ارائه کنم، یکی از سنگ محک هایم نگاه او بوده. گاهی اصلن با این نگاه موافق نبوده ام. گاهی هم شدیدن نظرش برایم شرط است. به هر حال این ویژگی را داشته که به نوعی معیار یا فیلتر سلیقه ایِ من بشود. یعنی اینکه بتوانم درستی و نادرستی، خوبی و بدی، زشتی و زیباییِ چیزی را از نگاهِ او اندازه بگیرم.
پریا گرم و صمیمی است، برونگراست، و احساسات و عواطفش را در کنش ها و واکنش هایش نشان می دهد. این ویژگی باعث می شود برای جمع های دوستی، و برای به هیجان آوردنِ زندگیِ اطرافیانش خیلی موثر باشد. احساساتِ ویژه ای به آدم ها دارد، گاهی آنقدر مهربان است که قلب آدم می گیرد، و گاهی خشونت های پسرانه ای دارد که آدم را به تعجب می اندازد. این خشونت را البته کمتر به زبان می آورد، ولی ممکن است کسی را چنان از لیست عواطفش حذف کند که دنیا را روی سرش خراب کند. مغرور است، ولی نه همیشه. حساس است، ولی همه تلاشش را می کند که حساسیتش را بروز ندهد و کمتر برنجد. گرچه به وضوح از آنچه به نظرش خوب و درست نیست می رنجد. با این حال، همیشه راهی می یابد که احساسات متناقضش را کنار هم بگذارد، و هیچ یک را به خاطر دیگری فدا نکند. کمتر می توان احساسِ دائمی و ثابتی در او یافت. ولی درباره آدم ها قضیه فرق دارد. معمولن دوستانش را تا همیشه دوست دارد.
پ.ن: وقتی این نوشته را برای ویرایش چند بار خواندم احساس کردم تمام نشده، یعنی آخرِ نوشته اصلن پیش نیامده، بعد می خواستم ادامه اش بدهم که دیدم این ویژگیِ بارزِ شخصیتِ پریای عزیز قصه ماست. شاید یکی از همان چیزها که جذابش می کند، و می توان تا همیشه درباره اش چیز نوشت و باز جمله آخر را پیدا نکرد.






