یادداشت ها (روزانه)
تصویرسازی برای روح نویسنده: no one - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

 

به نظر شما این روح جامعه ما نیست؟

 

پی نوشت: از همه کسانی که معتقدند من سیاه نمایی می کنم یا خیلی مستقیم به چیزی اشاره کرده ام، یا فکر می کنند خودم این شکلی هستم قبلن تشکر و عذرخواهی می نمایم!

 

  نظرات ()
آسمان من نویسنده: no one - پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

 

قاب پنجره من تکه ای از آسمان را در خود می نشاند که در آن زیباترین رنگ های طبیعت رخ می دهد. گرچه این زیبایی هم مثل همه چیزهای دیگر منحصر به فرد است: زیبایی از نگاهِ من!

نمی دانم قلب هر کسی را چه چیز تکان می دهد: عشق توی نگاه اول، نیایش عارفانه، ایده های تازه، تماشا کردنِ ستاره ها از پشت عدسی تلسکوپ، جواهرات گران قیمت، سواحل فلوریدا، اسکی روی یخ، پریدن از بانجی جامپینگ، رفتن به خارج، بیماری قلبی یا ...؟

به هر حال، خوب که فکر می کنم می بینم قلبِ مرا پمپاژ خون به رگ ها تکان می دهد. و این مسئله هیچ ربطی به رنگ ها، آسمان و پنجره اتاق من ندارد.

 

 

  نظرات ()
Wall-E نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

 

امروز هوا ابریست. خیابان ها خیس. هیچ چیز شاعرانه ای در وجودم نیست. فقط احساس می کنم زندگی هر روز تغییر شکل می دهد. همه چیز توی ذهنم فرو می ریزد و دوباره بنا می شود. درست مثل تنهایی. یک خاصیت دوگانه. تنهایی دوست داشتنی، تنهایی نفرت انگیز.

عکسی که می بینید ایده ایست که مرا تا نزدیکی های صبح بیدار نگه داشت. با خمیر بازی چیزی درست کردم که ازش عکس بگیرم و قالب وبلاگم را تغییر دهم. اول چیزهایی به ذهنم رسید، مثلن اسمش را گذاشتم "من و کودکی". دلم می خواست این وبلاگ را برای بچه ها بنویسم. بعد دیدم از آن اسم های مزخرف است. هیچ کودکی دوست ندارد کسی مدام بهش بگوید: کودک!! بعد نوشتم: ما اسم نداریم... و یک مرتبه همه چیز را تغییر دادم. اما ایراد از جای دیگری بود. من بزرگ شده بودم. با همه مشخصاتی که باید داشت تا آدم بزرگ بود. چون چیزهایی که نوشتم یک ذره خودم را هم سرِ ذوق نیاورد.

هوای ابری برای حال آدم هایی که زیاد خوشحال نیستند خوب نیست. ولی به هر حال بهانه ایست برای نوشتن. لا اقل برای شروعِ نوشتن!

  نظرات ()
سوم شخص مفرد با بچه اضافی نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

شماره یک تلاش می کند به او نزدیک شود. شماره دو از دور آنها را می پاید. شماره سه بی اعتنا به شماره دو، یک و او، دارد با بقیه حرف می زند. یک جوری خودش را به شماره چهار نزدیک کرده که آدم احتمال می دهد دارد حرف های رازآمیزی می زند. او حواسش بیشتر به شماره سه است و البته دارد با شماره یک حرف می زند. گاهی چشمش به شماره دو می افتد، اما خیلی زود حواسش را به جای دیگری می دهد. شماره دو توی فکر است، اما گاهی وارد بحث شماره پنج و دیگران می شود. در حد اظهار نظری کاملن بی ربط. کسی توجه زیادی به شماره دو ندارد، چون معلوم است که فکرش جای دیگریست. وقتی از شماره سه بخاری بلند نمی شود، شماره دو در کمال خوشبختی متوجه توجه بیشتر او به خودش می شود و شماره یک کاملن پس می نشیند. خودش را جمع و جور می کند. و البته نه اینکه نا امید باشد، سعی می کند به شماره چهار یا هفت نزدیک تر شود. شماره هفت رغبت بیشتری نشان می دهد و شماره یک، رضایتی شادمانه همراه با استرسی درونی دارد.

 

 

او فاصله اش را در روزهای بعد با شماره دو کمتر و کمتر می کند. شماره سه توجهی به این موضوع نشان نمی دهد. شماره دو بعدن خیلی به او نزدیک می شود. وقتی همه چیز در اوجِ خود پیش می رود، شماره دو ناگهان متوجه می شود که شماره سه جذابیت بیشتری برای او دارد. شماره دو پا پس می کشد و آرام آرام فاصله می گیرد. شماره پنج سعی می کند به او نزدیک شود. او با شماره پنج ازدواج می کند. شماره سه همچنان با شماره چهار نشست و برخاست می کند. شماره یک با شماره های بیشتری در ارتباط نزدیک قرار می گیرد. شماره دو کمی منزوی می شود. شماره پنج احساس خوشبختی می کند. ولی او هنوز به شماره سه فکر می کند و از شماره پنج بچه دار می شود. شماره سه همچنان توجهی به او ندارد. به خصوص وقتی نامه ای از او دریافت می کند که در آن به دوست داشتنش اعتراف کرده. شماره سه حتی جوابی به این نامه نمی دهد. و هیچ کس نمی داند به چه فکر می کند. راضی هست یا نیست. ولی از کنار شماره چهار تکان نمی خورد.

  نظرات ()
چشم انداز مدیریت شهری نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠

در طول سالیانِ دراز، بشر برای خالی کردنِ خشم های ناگهانی راه های زیادی را آزموده است. مثلن پناه بردن به خدا، نوشیدنِ آب خنک، نوشیدن چیزهایی که ما حتی اسمشان را هم درست نمی دانیم، شمردنِ اعداد (که یکی از بی فایده ترین هایش بوده)، فحش هایی که ما بلد نیستیم و ...

با اینکه من زیاد به عصبانیت اعتقادی ندارم، اما توصیه ام این است که نیمه شب را به خواب اختصاص داده، فردا صبح، سرِ فرصت درباره اش صحبت کنید. شاید اصلن قضیه اینطور که شما فکر می کنید نباشد. نه اینکه من زیاد اهل خواب باشم، اما وقتی با رویاهای عجیب و غریبی درگیر هستم که هر ذهنِ آشفته ای نظیرِ آنچه به من تعلق دارد، شب تا صبح به تصویر می کشد، شنیدنِ صدای گوش خراشی مثل شکستن شیشه کیوسکِ تلفن عمومی، کمی – به خصوص می گویم کمی که بعدن نگویید از کاه کوه ساختم – مرا دلواپس می کند. گرچه دفعه دهم باشد که این اتفاق در ماه های اخیر می افتد: چراکه آدم به این چیزها عادت نمی کند! البته می دانم نباید موضوع را کِش داد. آدمند دیگر، عصبانی می شوند، آن هم نیمه شب، چه کار کنند؟ چیزی که ضرر هم دارد بنوشند بهتر است یا اینکه با سر – خیلی یواش- به شیشه ناقابل و ناچیز کیوسک تلفن بکوبند؟ تازه اخیرن فهمیده اند که شهرداری محترم هربار بر حسب وظیفه و با احترام به حقوقِ مسلم شهروندی، سوت زنان شیشه شکسته را تعویض کرده و نشان می دهد که صبوری چیز خوبی است. من داشتم فکر می کردم شاید آدم های عصبانی (یا کمی ناراحت) فکر می کردند شهرداری آنها را درک کرده و می داند در مواقع ضرورت شیشه بهترین ماده برای رسیدن به آرامشی هرچند لحظه ایست و من با اینکه نمی توانم ایده های سازمانی گسترده شبیه شهرداری را پیش بینی کنم، حدس می زنم آنها نیز به کار فرهنگیِ درازمدت معتقدند.

با این حال امروز وقتی بعد از چند ماه بده بستان بینِ آدم های مودب شهرداری و آدم های ناراحت محله، صداهای عجیبی از شکستنِ شیشه ها در روشناییِ روز شنیدم -که البته در نوع خود بی سابقه بود- حدس زدم که باید مسئله ای پیش آمده باشد. از پنجره نگاهی کنجکاوانه انداختم و صحنه را دیدم: وانتی ایستاده، مردی مشغول کندن تکه های باقیمانده کیوسکِ تلفن عمومی با ابزار پیشرفته، پرتاب آن ها به پشتِ وانت، حرکت به سوی مقصدی برای من نامعلوم... و شیشه های خُرد شده باقی مانده روی زمین!

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری