يك صبح بهاري
نویسنده: no one - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۱
هنوز خورشيد تلالوش را به زمين هديه نكرده بود
اما ابر از وجود پاك خويش چند قطره ايمان زلال را به روي گونه هاي درخت چكانيد
چشمان نيمه باز درخت به آسمان سياه و سفيد صبح خيره مانده بود و نسيم رقص كنان گونه هاي خيس درخت را نوازش مي كرد
صداي لطيف بك پرنده ي كوچك خوش خيال فضاي صبح بهاري را طنين انداز كرده بود
رودخانه جريان داشت به عشق صعود به سر شاخه هاي درخت رؤياهايش و از آنجا تا آسمان نيلگون
ماه كمرنگ مي شد و آسمان آبي تر و درخت به شكوفه هايش مي باليد
زنبورها با دل هايي خالي از ترديد و پر از عشق بار درخت را سبك مي كردند
و گل ها يكي يكي سر از خاك برون مي آوردند و به آسمان سلام مي دادند
همه ي سبزه ها با هر نسيم كه مي وزيد به پاس بهار سجده مي كردند و خدا از زيبايي مخلوقاتش لذت مي برد...
یادداشت ها
(روزانه)

