یادداشت ها (روزانه)
باران نویسنده: no one - سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦

 

دارد باران می بارد. همه دلتنگیهایم را به یادم می آورد. شاید از باران هم گذشته است. چیزی شبیه رگبار... نمی دانم. دوست داشتم می رفتم زیر باران و خیس خیس می شدم. که وقتی به خانه می آمدم از همه لباس هایم آب می چکید و موهایم روی صورتم می چسبید! امشب هم در خانه تنها مانده ام. تنهایی همانقدر که جذاب است سخت هم هست. آن هم برای من... که تمام خاطراتم را یک به یک مرور می کنم. همه لحظه های سخت بودنم را. همه دلخوشی های از دست رفته ام را...

خدا انگار با من قهر کرده است. اینجا در قفس تنهاییم نشسته ام تا برای روح خویش آواز بخوانم!

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری