زمانه ي رو به انتها
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢
فاصله با انتظار يك رنگ شده بود
عشق، معناي عميق همفكري بود
آشيانه اي براي خرگوش هاي هراسان
و علفزاري براي گوسفندان نوميد پيدا شده بود
چوب خط زمانه داشت پر مي شد
حرفهاي نگفته در دل ها باقي ماند
و سرانجام اشك هاي شوق در چشمان مرغ دريايي موجي زد
بيچاره خاطره ي ماه كه تنها مانده بود
خورشيد بي احساس، گرمايش ديگر لطيف نبود
صبح، پروانه سر به سر گل مي گذاشت
و صداي ماهيان قورباغه را بيدار مي كرد
ناگهان فريادي از بام خانه ي همسايه به گوش رسيد
سكوت باغ رؤياها شكسته شد:
اين فرياد زمانه بود كه داشت رو به انتها مي رفت
یادداشت ها
(روزانه)

