خواب می دیدم برای کودکی که نمرده بود عزا گرفته اند!
کودک گم شده بود. میان ادراک کوچک و ناچیز آدم هایی که بیشتر شبیه وزغ هایی با چشمان دریده بودند تا خلیفه خدا بر زمین! خواب هولناکی بود. نمی دانم به چه جرمی آن کودک را که نمرده بود به گورستان مجهول خاطره ها انداختند.
من به دنبال قبرستانی می گردم که در آن نامم را روی سنگی حک کرده اند.
پ.ن: بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

