یادداشت ها (روزانه)
واقعيت وهم انگيز نویسنده: no one - شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

خواب می دیدم برای کودکی که نمرده بود عزا گرفته اند!

  کودک گم شده بود. میان ادراک کوچک و ناچیز آدم هایی که بیشتر شبیه وزغ هایی با چشمان دریده بودند تا خلیفه خدا بر زمین! خواب هولناکی بود. نمی دانم به چه جرمی آن کودک را که نمرده بود به گورستان مجهول خاطره ها انداختند.

من به دنبال قبرستانی می گردم که در آن نامم را روی سنگی حک کرده اند.

پ.ن: بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری