کنار خويشتن خواهم مرد...
نویسنده: no one - یکشنبه ۱ تیر ۱۳۸٢
چه می دانم که اين بيراهه ی افسونگر دنيا چه می خواهد!
چه می خوانم از اين برج بلند زيستن در کنار نام های ديگر دنيا؟
کدام آزرده خاطر را در اين برف زمستانی می توان دريافت؟
کدامين ماهرويی در اين ظلمت های شب هنگام چهره اش زيباست؟
چرا از تو حکايت می کنم ای يار؟
چرا از خويشتن می گويم و تو بازم نمی خوانی، ای دوست؟
مرا در غصه های خويش تنهايم گذاريد،
مرا در اين غم بودن، مرا در اين آشپزخانه ی مرغان دريايی،
مرا در اين آسمان کودکيهايم تنهايم گذاريد
از اين برف زمستانی هراسی نيست،
چرا اين گونه می ترسی؟ به جمع صاحبان پيوند،
به جمع دوستان و آشنايان پيوند...
کنار خويشتن خواهم مرد،
به ياد خويشتن خواهم رفت...
یادداشت ها
(روزانه)

