طلوع
نویسنده: no one - جمعه ۱۳ تیر ۱۳۸٢
زمين سرد شده بود. نه از گرمي احساس خبري بود و نه حتي از قطره اي اشك... همه چيز جامد و بي روح بود و گاه دسته هايي از مرده هاي متحرك به چشم مي خوردند كه به دنبال قبرستان خاموش خويش مي گشتند... انجماد، نقطه اي بود كه همه انتظارش را مي كشيدند. انجماد خيال، انجماد روح، انجماد فكر. دروازه هاي شهر پر ازدحام تاريكي، به روي بشر گشوده شده بود. آدم ها يك به يك از آن مي گذشتند و به تاريكي مي پيوستند. حتي زمزمه ي آرام و گوشنواز يك پرنده ي كوچك عاشق نيز به گوش نمي رسيد. خلوت صبح، سكوت شب، خواب هاي طلايي ظهر و نيز موج هاي احساس در ميانه هاي روز، همه و همه رو به فراموشي بودند. تاريكي و ازدحام... هراسي به وسعت يك عمر ناداني، يك عمر جهل، و به اندازه ي يك ملت كوته فكري... همه نا اميد و همه مضطرب. يك طلوع، يك طلوع داغ لازم بود. يك طلوع كه يخ سرد جهل را، يخ سرد هر چه سقوط و خطا بود ذوب كند. زمستان تاريك و هول انگيز، طلوع دوباره ي يك بهار را با همه ي وجود مي طلبيد. چه خواهد شد؟ انجماد؟ مرگ؟ يا طلوع...؟! آري، نويد يك طلوع داده شده بود. مسيح، مسيح آن كسي بود كه طلوعي داغ و گرم و زيبا را وعده داده بود. اما كه باور مي كرد! كه باور مي كرد چنان يخبندان تاريكي ناگهان پر از نور و گرما شود؟ كه باور مي كرد يخ هاي سرد ذوب شوند و از خاك گل هاي آتشين با رنگ هاي دلربا بيرون آيند؟ شد... اتفاق افتاد. آنچه تفكرش هم محال بود... طلوع كرد. از سمتي كه هرگز نمي شد باور كرد. چه طلوعي! چه گرمايي! چه نوري !... محمد…! محمد، خورشيد خدا را، خورشيد حق را بر دست داشت و با هم طلوع كردند. با هم... محمد و اسلام. در يك قالب. محكم و آرام و نوراني و گرم. دروازه ي نور باز شد و همه ي نورها هجوم آوردند. تاريكي مقاومت مي كرد ولي نه... ديگر جايي نداشت. محمد خود نور بود. مشعل بود. خود خورشيد بود. و پيامش روشنگر همه ي زمين. گرمابخش زمين سرد، مرده ها بيدار شدند، راه افتادند، زنده شدند. بهار شد. بهار فكر، بهار روح، بهار خيال...
یادداشت ها
(روزانه)

