چه انگيزه ی زيبايی بود برای زندگی کردن، برای تلاش کردن، برای کار: يک نگاه... دو چشم. يک نگاه معصومانه، عاشقانه و پر از خلوص. نگاهی سرشار از دوست داشتن، سرشار از نياز، سرشار از خواستن... دو چشم که هيچ رنگی نداشت. دو چشم که پر بود از صداقت و ايثار و عشق. در قلب يک کودک، عشق، چه معنای بزرگی دارد، چه معنای پاکی دارد. به دور از هر گونه آلودگی و گناه، به دور از هر گونه ريا و فقط برای يک نياز عميق و پاک. عشقی پاک همچون قطرات ريز باران. پاک همچون برگ تازه روييده ی يک درخت. پاک همچون دل يک کودک معصوم. و نگاه، نگاهی که همه اش اميد بود و نور. نگاهی که آن روز فرداهای نه چندان دور زندگی کودک را همچون آينه ی صادقی در برابرش به تصوير کشيد. کودک بی تاب و عاشق، فقط می توانست به آن چشمها بيانديشد، جز آن ها هيچ چيز را دوست نداشت و نيز هيچ کس را... فقط همان يک لحظه را به ياد داشت. همان يک لحظه هم کافی بود تا به خاطر تکرار آن همه کار بکند. گمان می کرد برای رسيدن به آن بايد سخت کار کند. و بايد هميشه استوار و خوب باشد. خوبی هم در نگاه يک کودک لطيف تر از آن است که فکر های خشن آميخته با منطق آدم های بزرگ بتوانند آن را درک کنند...
چه لحظه ی عميقی بود! تا به حال اينقدر به يک نگاه احساس نياز نکرده بود. ولی می دانست هيچ کس حرف دل او را نمی فهمد. پس برای خويش يک راز داشت، رازی که هرگز از پيش چشمانش دور نمی شد. و در دل خويش يک درد داشت. دردی که باز هم هيچ کس نمی فهميد. فقط او احساس می کرد. دردی که در همان کودکی او را با عظمت می کرد. درد بسته شدن دو چشم. درد پايان نگاه عاشقانه ی يک مادر ... درد پايان نگاه عاشقانه ی يک مادر!
یادداشت ها
(روزانه)
نگاهی سرشار...
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٢

