یادداشت ها (روزانه)
خانه اي رنگ خدا نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸۱
من كنار پنجره ايستاده ،
نور در چشمانم می رقصد
من درخت را می بينم
و گنجشکی نيز آواز می خواند
ولی آرام و قراری نيست
هر صدايی...
او را وادار به پريدن خواهد کرد
باز می نشيند و باز برمی خيزد
در خانه سکوتی است
که گوشهايم از صدايش غمگين
روی تاقچه آينه ايست
که در آن عکس خدا پيداست
در کنار آن قرآنی می بينم
خاکهای روی آن ،
چيزهای قشنگی می گويند :
انس انسان با قران
چه قشنگ و خوب می شنوم
خاکها می گويند :
ما همان انسانيم...
بادی می آيد
خاکها روی زمين می ريزند
اسم قرآن پيداست
آن را بر می دارم
و در آن می خوانم
که خدا می داند :
بندگانش روزی سويش می آيند
و دلم آرام است .
از سکوت خانه ،
من صدای نان خشکی را
خوب می شنوم
نان خشکی از او می گيرم
آب جان تازه ای می بخشد
حال در نان ها من خدا می بينم
و نگاهی به زمين...
اين گليم پاره هم فرش خداست
تار و پودش از عشق
نقش آن از رضوان
و دلم ارام است
از کنار پنجره حوض را می بينم
عکس گلها در آن
ماهيان می رقصند
عکس گل را بوسه بارن می کنند
ذره ای از نان را در حوض...
و دوباره جشنی در حوض بر پاست
من صدايی را از زبان آسمان می شنوم
روز اکنون عازم يک سفر است
سفری آن طرف دنيامان
بار ديگر امشب
همه جا تاريک است
ماه نيز اين شب ها لاغر شده است
او هم انگار از غم دلتنگی
رنج بسيار دارد
در کنار خانه ، روی ديوار گلی
ميخی است و بر آن فانوسی
من برای ديدن فانوس بر می دارم
پس نور در خانه فراوان دارم
چون آينه هم هست
آن هم ا جنس خدا
در شب مهتابی شاعران بيکارند
چون خدا را آن شب
همه با چشمان خود می بينند




  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری