یادداشت ها (روزانه)
اتوبوس نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

ناگهان ترمز می گیرد. پیرمردی که کنارم نشسته است با وحشت می گوید: یا ابوالفضل. فلاسک چای راننده که کنارش است می افتد و چای کف اتوبوس راه می افتد. پیرمرد را نگاه می کنم، رنگش پریده است. اتوبوس درست در یک وجبی ماشین جلویی توقف کوتاهی می کند، راننده فرمان را با اعصابی ناموزون می پیچاند و راه می افتد. پیرمرد در حالیکه نفسش بند آمده است به راننده می گوید که فلاسکش افتاده. راننده فلاسک را از جا بلند می کند و دوباره سر جایش می گذارد. سر چهارراه تا یک قدمی زنی که از روی خط عابر در حال گذشتن است می رود. نفس من هم بند آمده! خانم ها آن عقب پچ پچ می کنند. نگاهم درگیر راننده می شود. قبل از هر چیز سبیل هایش است که خودش را نشان می دهد. و ریش هایی نسبتاً کوتاه و درهم! هیچ نظمی در چهره اش دیده نمی شود. از قیافه اش بی تفاوتی خاصی می بارد. انگار نه انگار که این همه مسافر به او اطمینان کرده اند. من چشم از او بر نمی دارم و او چشم از آینه اش! تقریباً بدون توجه به مسیر روبرو اتوبوس را می راند... به او حق می دهم که در این خط بتواند چشم بسته براند، اما ترمزهای ناگهانیش دائم تکرار می شوند. انگار حرکت ماشین های جلویی نمی تواند تکراری و یادگرفتنی باشد. پیرمرد از من می پرسد تا ایستگاه آخر چقدر راه است؟ می گویم چون الان ترافیک نیست بیست دقیقه ای می رسد.در قیافه اش موجی از نگرانی دیده می شود. دلم می خواهد یک جوری آرامش کنم. نمی دانم چطور می شود یک پیرمرد را آرام کرد. می پرسم: عجله دارید؟ می گوید: باید بروم بیمارستان... ملاقات! فقط می گویم انشاء الله به موقع می رسید. و دیگر حرفی نمی زنم. دوباره نگاهم به راننده گره می خورد. موهای فرفری کوتاهی که به سرش چسبیده و حرکات سریعش به این طرف و آن طرف خیلی به هم می آیند. ایستگاه بعدی که می ایستد دو تا پسر جوان سوار می شوند و دو دختر دبیرستانی که پیاده شده اند برای دادن بلیت جلو می آیند. یکی از آنها بلیت ها را که می دهد می گوید: ترمزهای بدی می گیرید، نزدیک بود بیافتم. راننده تحویلش نمی گیرد، دوستش می خندد و او هم در حالی که دارد می رود خنده اش می گیرد و شروع به حرف زدن می کنند. اتوبوس دوباره راه افتاده است. باز هم حواس راننده به آینه است. بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم. می خواهم ببینم چه کسی چشم راننده مان را گرفته است! حواسش به جلویش نیست. دم به دم ترمز می گیرد، همه را کلافه کرده است. ایستگاه بعدی که می ایستد صدای پیرمرد در می آید. البته بیشتر یک غرولند شخصی است. به من می گوید: حالا قدم به قدم باید بایستد! خنده ام می گیرد، می گویم: نگران نباشید، به موقع می رسید. دلم می خواهد یک هلی کوپتری چیزی داشتم که پیرمرد را از نگرانی نجات دهم. همیشه فکر می کنم آنها به اندازه کافی حرص و جوش در زندگیشان خورده اند، دیگر بس است. در همان ایستگاه پیرمرد دیگری سوار می شود. تازه توجهم به پسرهای جوانی که سوار شده اند جلب می شود. درست فاصله بین من و راننده را پر کرده اند. البته از بین آنها می شود راننده را دید که چطور به همه چیز بی توجه شده است جز آینه اش. سرش را مرتب تا جایی که جا دارد می کشد تا در آینه نگاه کند. پسرها با آب و تاب چیزهایی برای هم تعریف می کنند، تی شرت هایی به تن کرده اند که دارد از تنشان می ریزد. راننده را که می بینم به این فکر می کنم که آیا باز هم با خطر عشقی محتمل روبرو شده ایم؟ سعی می کنم به افکارم نظم بدهم. صدای وحشتناکی می آید، و احساس می کنم اگر میله جلویم نبود ممکن بود پرت شوم. صدای جیغ و داد همزمان بلند می شود. من همه چیز را دارم می بینم. یک تصادف رخ داده است. چیزی که تقریباً هر روز دارم می بینم. اما این بار احساس می کنم قلبم دارد با شدت خودش را به سینه ام می کوبد. و چیزی مثل اعصاب متشنج در من فریاد می زند. قبل از اینکه بتوانم بفهمم راننده از اینکه بالاخره کار خودش را کرد چه حسی دارد می بینم که سر جایش نیست. سرم را روی میله اتوبوس می گذارم و چشمانم را می بندم. یک دفعه دنیا دور سرم می چرخد. پیرمرد کناریم همه سنگینیش را انداخته است روی من. دلم می خواهد داد بزنم که خودش را از روی من جمع کند. صدای دختری که جیغ می زند باعث می شود چشمهایم را باز کنم. همه جا پر از دود شده است. می بینم روی پله اولی اتوبوس نشسته ام. جایی که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از روی من رد شود. احساس می کنم اتوبوس دارد با سرعت ترسناکی حرکت می کند. توی اتوبان یک ماشین هم پیدا نمی شود. دختری روی صندلی راننده نشسته است و دارد گاز می دهد. قیافه دختر از نیم رخ شبیه هیچ یک از دخترانی که عقب اتوبوس با یک نگاه دیده بودم نیست. شاید پشت سر همه بوده و من ندیده بودمش. به صندلی خودم نگاه می کنم. جایی که کنار پیرمرد نشسته بودم. راننده با چشمانی بهت زده و سبیل های آویزان آنجا نشسته است و پیرمرد با نگرانی نگاهش می کند. بقیه اتوبوس را بخار غلیظ آبی رنگی پوشانده است و زمزمه هایی با صدای زنان و مردان شنیده می شود. همینطور که گیج و مبهوت دارم همه چیز را مرور می کنم، دختر را می بینم که از پشت رل بر می خیزد و به سمت راننده راه می افتد. اتوبوس به حرکتش ادامه می دهد. سرعت اتوبوس بیشتر شده است. هوای بیرون مه آلود است، و کم کم می توان چراغ های قرمز گردان یک آمبولانس را در دوردست دید. یک ماشین پلیس و جمعیتی شبیه آدم ها هم به چشم می خورند. داخل اتوبوس آرام شده است. پیرمردی که بعداً آمده بود با عصایش به شیشه می زند، انگار بخواهد کسی را از بیرون صدا بزند. دختر دست هایش را دور گردن راننده حلقه می کند. راننده آخ می کشد. صدای آژیر آمبولانس می آید. دختر لب هایش را به لب های راننده نزدیک می کند. سرعت اتوبوس هر لحظه بیشتر می شود و به جمعیت نزدیک تر می شویم. پیرمرد با نگرانی دارد به راننده نگاه می کند. یادم می افتد که او دیرش شده است. می خواهم به او کمک کنم که از اتوبوس پیاده شود. همین که می آیم بلند شوم دختری می گوید: دارد تکان می خورد و اشباحی با لباس های سفید دورم جمع می شوند. آنها به نظر دارند لبخند می زنند و سر تکان می دهند...

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری