يك سال است كه گوشه ی اتاق روی صندلی می نشيند و به ديوار زل می زند. هر بار كه می بينمش از خودم می پرسم راستی عدالت خدا چه شكلی است؟ و در اين يك سال جز مشتی استخوان محكوم به زوال و لايه ای از پوست زرد چيزی از او نمانده است. دلم برای خودم بيشتر می سوزد. احساس می كنم كه ناتوان تر از هميشه همچون مگسی مزاحم اطرافش پرسه می زنم و ويز ويز می كنم! آري... دلم به حال خودم می سوزد. آن وقت ها كه حالش خوب بود می خواست بشريت را نجات دهد. می خواست بزرگترين انفجار تحول بشری تاريخ شود و مسير تاريخ را تغيير دهد. و من از هر كسی بهتر می دانم كه می توانست...
و حال يك سال است كه گوشه ی اتاق روی صندلی می نشيند و به ديوار زل می زند. و گاه تشنج می گيرد و تا دم مرگ می رود و باز می گردد. هر شب از فرط گريه چشمانم می خواهد از كاسه بيرون بيايد ولی او هميشه لبخندی عذاب آور می زند. و داغ دلم را تازه تر می كند.
ديروز روز بدی بود. خيلی بد بود. آنقدر كه دلم می خواست همه ی آدم ها را به جرم نفهميدن دار بزنم... ديروز وقتی به خانه رسيدم از جمعيتی كه جلوی خانه بودند فهميدم كه او بی خداحافظی رفته است. رفته است تا آب در دل كسی تكان نخورد...

