دکتر شیری همیشه به ما توصیه می کند که دردهایتان را روی سر و کله مردم نریزید.
و هربار آمده ام که چیزی بنویسم، به این موضوع خوب فکر کرده ام و بعد شروع کرده ام به نوشتن.
واقعیت این است که آدم گاهی دلش می خواهد فریادهای بلندی بزند که روحش کمی آرام بگیرد. و حق هم دارد. این همه صدای سازهای ناکوکی که اطرافمان هست، به هر حال آدم را خسته و آشفته می کند. چه اشکالی دارد که یک جایی داد بزند؟!
ولی این که کجا داد بزند، اینکه کجا دردهایش را فریاد بزند خیلی مهم است...
اگر این داستان که درباره امام علی می گویند جنبه سمبلیک نداشته باشد، به نظرم اوج شکوه یک آدم بوده که نصف شب در یک چاهی دور از مردم، دردهایش را فریاد بکشد...
جنس دردهای مردی مثل او، نمی دانم که چقدر شبیه جنس دردهای ما است. ولی بی شباهت هم نیست.
امشب با صدای "رضا یزدانی" دلم می خواست کمی داد بزنم، دلم می خواست اینجا بنویسم از حرف هایی که همیشه توی دل آدم می ماند!
اما باز فکر کردم که چقدر خوب است آدم دردهایش را روی سرو کله مردم نریزد.
پ.ن: دوست داشتم از این خلسه ای که گرفتارش شده ام بیرون بیایم و کمی با زندگی در هم آمیزم، ولی چه حیف که فعلاً نمی توانم... یا شاید هم واقعاً نمی خواهم!
۱

