
آقای چیز در حال تماشای تلویزیون از هابیل می پرسد: پسرم، مدرسه چه خبر؟
هابیل همینطور که شیطنت از چشمانش می بارد، قر می دهد و زبان درازی می کند. قابیل می زند زیر خنده. خانم چیز دارد کتاب می خواند و همینطور که سرش روی کتاب است می گوید: پسرم، جواب باباتو ندادی!
قابیل می گوید: جواب داد مامان. تو کتابتو بخون! همه اش داری کتاب می خونی. بلدی با بچه هات بازی کنی؟ بلدی به احساسات بچه هات اهمیت بدی؟!
آقای چیز سرش را می خاراند. به هابیل می گوید: بیا اینجا ببینم. ببین پسرم تو باید در جواب سوال من می گفتی که امروز معلمتون چه درسی رو داد و از کی سوال کرد و اینکه تو چرا اون کار زشت رو کردی توی کلاس که معلمتون من رو خواست مدرسه و بهم گفت که هیچ کاری برای تربیت تو نکردم!
آقای چیز رو به زنش می گوید: آخه ما برای تربیت اینها چه کاری باید می کردیم که نکردیم؟! و آه می کشد و می رود توی فکر. خانم چیز می آید کنار شوهرش می نشیند و او را دلداری می دهد: ببین عزیزم، فکر می کنم باید می رفتیم یک کلاسی چیزی برای اینکه اینها را تربیت کنیم. با این حال اشکالی نداره، اتفاقیه که افتاده. اینها بزرگ میشن و خودشون یاد میگیرن. من هم که بچه بودم... قابیل می پرد وسط حرف مامان: مینو رو می شناختی؟... و هابیل می زند پس کله اش. خیلی خری قابیل، پاتو گذاشتی روی دفتر من!
آقای چیز می گوید: مینو کیه؟!
و خانم چیز ابروهایش را بالا می اندازد. می گوید: اصلاً ولش کن. تو فیلمتو ببین! تو بلدی به احساسات زنت اهمیت بدی؟ آقای چیز نگاه معنی داری به زنش می اندازد، و دوباره فیلمش را نگاه می کند. در واقع کار دیگری هم نمی تواند بکند. قابیل صدای بوقلمون در می آورد و هابیل می خندد. آقای چیز از انها خواهش می کند، که کمتر سرو صدا کنند. هابیل می گوید: ناراحتی برو توی اتاقت. و آقای چیز که نگران شده است به زنش می گوید: ما کی جرئت می کردیم با بابامون اینطوری حرف بزنیم؟ و خانم چیز در حالیکه قهقهه می زند می گوید: بس که ترسو و بی عرضه بودی عزیزم. و دوباره کتابش را می خواند.
آقای چیز با خودش زیر لب غرغر می کند. زنش می گوید: خب بابا، حالا من یه چیزی گفتم، چه زودم بهش بر می خوره!
هابیل و قابیل خوابشان برده. آقای چیز کف پای قابیل را قلقلک می دهد و قابیل با لگد می زند توی دماغش (مودب ها بخوانند بینی!) و دماغش می شکند.
آقای چیز در بیمارستان نشسته و دارد سرش را می خاراند...

