شاید بخواهم سعی کنم چیزهایی بگویم، و دست آخر متوجه بشوم که هیچ ضرورتی نداشته! یا مثلاً بفهمم که تمام حرف هایم تکراری بوده، یا با اینکه جدید بوده، بار معنایی نداشته است.
به هر حال خود نفس تلاش کردن برای توضیح یک چیزهایی کار بدی نیست. ما همواره سعی می کنیم عقایدمان را به اشکال مختلف بیان کنیم. در هر سطحی که باشیم، و در هر سطحی که باشند!
این سعی اگرچه همان طور که گفتم فی نفسه سعی خوبی است، اما آیا واقعاً در هر شرایطی هم خوب است؟
آدم های زیادی اطراف ما هستند (و گاه درونمان!) که بی وقفه حرف می زنند. مطمئنم آنها یا اصلاً به این فکر نمی کنند که حرف زدن خوب است یا بد، یا پیش فرضشان این است که حرف زدن خوب است!
مثل خیلی وقت ها که ما "جهت خالی نبودن عریضه" همین طور حرف می زنیم و هر کلمه اضافی چیزی را درونمان فرو می ریزد! و آن چیزی که درون ما فرو می ریزد در اغلب موارد انسانیت است!
و این قدرت کلمات نیست که وسوسه مان می کند، بلکه جادوی کنجکاوی است. وقتی سعی می کنیم از همه چیز سر در بیاوریم. البته آدم هایی هستند که این کنجکاوی را به حداقل رسانده اند، و آنها به آرامش نزدیک ترند...
حقیقت جویی بر خلاف تعریفی که از آن گاهی به ذهنمان می رسد، هیچ ربطی به کنجکاوی های پوچ عامه ندارد! ما به دنبال کشف حقیقت نیستیم وقتی در ریزترین مسائل دیگران سرک می کشیم. کاش به این درک برسیم که هرچه بیشتر از مسائل جزئی، کم اهمیت، تکراری، و توام با هیجان زدگی های لحظه ای و پوچ بدانیم، احمق تر جلوه می کنیم!
و شاید این تلاش هم تلاش عبثی بوده باشد برای توضیح چیزی که هرگز به آن نمی اندیشیم!

