امروز صبح با خوشبختی حرف زدم. دلم برایش تنگ شده بود. او هم دلش برای من تنگ شده بود. ولی هر دو می دانستیم که فاصله ی زیادی با هم داریم و به این زودی ها نمی توانیم یکدیگر را ببینیم. ولی من سوال های زیادی از او پرسیدم. چون به من این اجازه را داده بود. از او پرسیدم چرا از من گریزان است. اول کمی سکوت کرد. نوعی احساس شرم را می شد در چشمانش دید. بعد در حالیکه سعی می کرد خودش را طبیعی جلوه دهد سرش را بلند کرد و در چشمان من زل زد. به من گفت: مگر تو از من بدت نمی آید؟ مگر از من نمی ترسی؟ تو مرا بیگانه می دانی ومن چطور می توانم در کنار چنین احساسی طاقت بیاورم؟! نمی دانستم چه جوابی باید به او بدهم. با این همه به او لبخند زدم و گفتم مرا ببخش. اکنون می خواهم به تو نزدیک تر شوم. اما تو راست می گویی. می ترسم، از تو نمی ترسم. چون تو خیلی دوست داشتنی تر و مهربان تر از آن هستی که کسی از تو بترسد. از تو بدم هم نمی آید. اما می ترسم اینقدر به تو وابسته شوم که خودم را فراموش کنم. آن وقت آرمان هایم را هم فراموش می کنم. هم نوعانم را هم همینطور. بعد زندگیم جز تو هیچ چیزی در بر نخواهد داشت...
در حالیکه به حرف هایم گوش می کرد و قیافه اش جدی تر شده بود گفت: من باید بروم ولی قبل از آن که بروم آخرین حرفم را به تو خواهم زد. اگر حرفم را قبول کردی هر گاه صدایم بزنی پیش تو خواهم آمد، چون من از نیاز تو زاده می شوم و حیات می یابم. من خوشبختی تو هستم و منحصر به تو و از جنس خود تو. سپس گفت: اگر می خواهی چیزی را به کسی ببخشی باید خودت صاحب آن باشی وگرنه آن بخشش هیچ ارزشی نخواهد داشت... این را گفت و رفت.
و من هنوز نتوانسته ام صدایش بزنم. هنوز نتوانسته ام...

