بپذیرید یا نه، انسان مستعد آزار خویش است. و این استعداد علی رغم استعدادهای مفید که برای بیداری و شکوفایی، همواره احتیاج به تلنگر و مراقبت دارند ، بسیار بالفعل است و در هر لحظه وسوسه اش درون همه انسان ها بیدار است و در جوش و خروش. مدت هاست که با این فکر که چگونه می شود دست از آزار خویش کشید زندگی کرده ام. و مثل خیلی از آدم ها (احتمالاً) به تجربیات گوناگونی روی آورده ام.
البته روی سخن من با کسانی است که تا حدی درگیر خویش اند و این درگیری را ذاتاً احمقانه نمی پندارند. و شاید تا حدی به این معتقد باشند که درگیری با خود، از اولین و اساسی ترین وجوه تمایز انسان است با سایر موجودات.
و برای کسانی که "فراموشی" خود را برگزیده اند و به زندگی به معنای حداقلیش پناه برده اند، چنین حرف هایی گاهاً مضحک و بی مفهوم به نظر می رسد، که آن نیز در نوع خود عقیده ایست و ما را با آن کاری نیست.
رهایی از آزار خویش، بسیار بستگی به نوع فهم انسان از خودش و عقایدش دارد. و شاید سخت ترین کاری باشد که یک انسان مسئول بتواند انجام دهد. مسئولیت به خودی خود دلهره آور است، و این دلهره، همواره می تواند بسیار فریبنده باشد. اصلاً وسوسه خودآزاری خیلی اوقات اینگونه توجیه می شود. یعنی ما گمان می کنیم که احساس مسئولیت ماست که در ما اضطراب، نگرانی، نا امیدی، و رنج هایی که با هیچ چیز آرام نمی شود به وجود می آورد. در حالیکه دلهره مسئولیت چیزی فراتر از این هاست. و این دلهره اتفاقاً دلهره ای سودمند و لذت بخش است. چراکه انسان را به تلاش و تفکر وا می دارد، نه به حالت های پریشانی، حسرت گذشته و نگرانی آینده. چراکه اساساً مسئولیت، در قبال تلاش هر لحظه انسان مطرح است برای آنچه در برابرش احساس مسئولیت می کند، و نه درباره نتیجه، و نه درباره گذشته ای که نمی توان تغییرش داد، یا اصلاحش کرد. در واقع رهایی از خویش، با کشف چنین احساس مسئولیتی اتفاق می افتد. و چنین کشفی جز با مراجعه به خویشتن، جز با درگیری با خود رخ نمی دهد. و اینها پایه های اساسی تقویت روح است برای مبارزه با وسوسه هایی نظیر خودآزاری!
امروز توی راه خانه داشتم به قدرت و صلابتی که در "تمرکز" هست فکر می کردم. و اینکه رهایی از آزارهای بی پایه، و سستی که بر خودمان تحمیل می کنیم تنها با اندیشیدن، و در واقع خوب اندیشیدن به معانی و مفاهیم، امکان پذیر است. و شاید اولین چیزی که برای چنین اندیشه ای باید رعایت کنیم "تمرکز" بر موضوعی است که هر لحظه فکر و روح ما را درگیر خودش می کند.
برای چنین تمرکزی، احتیاج به طبقه بندی کوچکی از همه آنچه که به طور شلوغ و نامرتب در ذهنمان می چرخد، احساس می شود. که این طبقه بندی اولیه باید بر مبنای آنچه تا کنون از زندگی آموخته ایم باشد، و در مسیر خوب اندیشیدن کم کم شکل های پیشرفته تری به خود می گیرد که به کمک روح بلندپرواز ما خواهد آمد.

