...
صبح دل انگیزی است، هوای لطیف بارانی و چه چه پرندگانی که از آسمان، عشق و امید هدیه آورده اند مرا به وجد آورده است. کنار پنجره نشسته ام و به آسمان خیره شده ام. به این فکر می کنم که حتی اگر تنها دلیل بودن من تماشای آسمان بوده باشد، باز هم به خاطر این آفرینش خدای خویش را تحسین می کنم. چرا که دیدن آسمان همه ی شادی آسمان ها و زمین را یکجا در من پدید می آورد و می توانم به عمق معنای زندگی بی آنکه دچار فلسفه بافی های سخت و طاقت فرسا شوم پی ببرم. راستی که درختان بعد از آنکه برگ هایشان زیر قطرات خاطره انگیز باران شسته شده اند چه نماد بی کم و کاستی از روح لطیف خداوندند! در این لحظات من نه به خویش و نه به دنیای خاکی خویش که به هیچ کس تعلق ندارم. اثری از زمان و مکان هم نیست. گویی همه چیز همیشه خوب بوده است و تا ابد نیز خوب خواهد بود...

