یادداشت ها (روزانه)
آسمان !! نویسنده: no one - جمعه ٢٧ آبان ۱۳۸٤

    صدای مهیب سکوت در گوش زمان پیچیده است و هیچ فریادی حرمت بودن را در خویش احساس نمی کند. تنهایی، بیگانگی غریبی شده است که در نهاد همه ی آدم ها بی آنکه بدانند چگونه و از کجا به درونشان راه یافته، موج می زند. آسمان همچون گذشته تاریک است و هوا سنگین. نمی دانم در این بیابان کویری و در این بیغوله ی وحشت چه می خواهم. هر زمان که به خویش (بی آنکه به وابستگیم به اینجایی که هستم بیندیشم) می نگرم سراسر وجودم می لرزد. آیا این منم که در تسخیر زمان و مکان همچون برده ای بینوا و محکوم به تحمل جبر بی دلیل این دو زندانبان حسود، به اسارتی ننگین تن داده ام؟! نمی دانم به جرم کدام گناه چنین عذابی را باید تحمل کنم و هیچ اعتراضی نکنم که به قول آنان هر چه از دوست رسد نیکوست!

...

   صبح دل انگیزی است، هوای لطیف بارانی و چه چه پرندگانی که از آسمان، عشق و امید هدیه آورده اند مرا به وجد آورده است. کنار پنجره نشسته ام و به آسمان خیره شده ام. به این فکر می کنم که حتی اگر تنها دلیل بودن من تماشای آسمان بوده باشد، باز هم به خاطر این آفرینش خدای خویش را تحسین می کنم. چرا که دیدن آسمان همه ی شادی آسمان ها و  زمین را یکجا در من پدید می آورد و می توانم به عمق معنای زندگی بی آنکه دچار فلسفه بافی های سخت و طاقت فرسا شوم پی ببرم. راستی که درختان بعد از آنکه برگ هایشان زیر قطرات خاطره انگیز باران شسته شده اند چه نماد بی کم و کاستی از روح لطیف خداوندند! در این لحظات من نه به خویش و نه به دنیای خاکی خویش که به هیچ کس تعلق ندارم. اثری از زمان و مکان هم نیست. گویی همه چیز همیشه خوب بوده است و تا ابد نیز خوب خواهد بود...

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری