یادداشت ها (روزانه)
نکنه یادت نیاد نویسنده: no one - سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧

 

 

 دیدی دنیا چقدر شلوغ بود؟ دیدی گفتم بیا اصلاً نیایم به دنیا؟! هی تو اصرار کردی، هی اصرار کردی...

فقط به خاطر اینکه بیست و نه اسفند بود، فقط به خاطر اینکه اون روز روز مهمی بود...

نه بابا، اصلاً فقط به خاطر اینکه تو ازم خواستی اومدم.

نوبت تو معلوم نبود که کی میرسه! من وقتی اومدم، هی همش منتظر تو بودم. می دونستم که بالاخره یه روز میای. نگفته بودی که کی، گفته بودی میخوای خوب فکراتو بکنی. منو فرستادی، و گفتی دلم آروم باشه. یادته؟ خب، حالا هردومون اینجاییم. توی این همه شلوغی، توی این همه سرو صدا...

حالا با این دنیای شلوغ چیکار کنیم؟ تو چیزی یادت میاد از اون جایی که بودیم؟ یادت میاد چقدر آروم بود و اینا؟! نکنه یادت رفته باشه، و فکر کنی که همش دروغه و خیالبافی... نکنه یادت نیاد که من و تو اونجا چقدر یکی بودیم، چقدر باهم شاد بودیم...  

در بلوغ فصل سردِ آهن و دود، حرص دنیا، حسرت سود، آدمی را کرده نابود، بنگر ای معبود!

...

پ.ن: داشتم اینارو می نوشتم، یهو دیدم یه نفر داره یه چیزی شبیه حرفای من میخونه. آره، آره، بهترین شعری که می تونستم لابلای حرفهام با تو بنویسم همون خطی بود که اون بالا نوشتم. دلم نمیاد که نگم منوچهر طاهرزاده عزیز با اون صدای اهورایی اینو داشت می خوند. کاشکی به خاطر این حس فوق العاده ای که داره توی صداش الان توی بهشت باشه، و بدونه که این چند شب چقدر نفس کشیدم، به خاطر اون...

 

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری