آقای چیز سعی دارد قصه ای برای هابیل و قابیل بگوید. آنها عاشق قصه های پدرشان هستند. چراکه آقای چیز در قصه تعریف کردن - بی اغراق- دارای استعداد خاصی است. او نمایشی فوق العاده در حین تعریف کردن قصه بازی می کند که بچه ها را تحت تاثیر قرار می دهد.
این بار تصمیم می گیرد قصه آن خرگوشی را بگوید که می خواهد شیری را فریب بدهد. و اینجوری شروع می کند:
توی یک شهری، که باغ وحش نداشت، شیری زندگی می کرد که اخلاقش مثل سگ بود. یعنی همه رو گاز می گرفت. عقل درست و حسابی نداشت. و یه خرگوشی هم بود که زبل و با نمک بود. مثل شماها بود. یه خرگوش سفید نقلی و باهوش. که هر روز با دوچرخش می رفت و روزنامه می خرید، بعدشم می رفت سراغ تفکرات عالمانش توی آزمایشگاه کوچیکش که بیرونِ شهر توی یه کلبه وسط یه جنگل سبز و قشنگ واسه خودش ساخته بود. و اونجا بعد از اینکه روزنامش رو می خوند به این فکر می کرد که چطور می شه از چنگ موجود خنگی مثل شیر که - فقط چون زورش زیاد بود- داشت همه حیوونای مظلوم بدبخت رو میخورد، خلاص شد. تا اینکه زنبور دانشمند که از اونجا رد می شد بهش یه ایده خوب داد: گفت بهتره شیرو به یک بهونه ای ببری جلوی یک آینه فلزی که برق فشار قوی بهش وصله! بعد بگی این شیری که اونجاس (همون که توی آینه می بینه) می خواد منو که غذای لذیذ توام بخوره و اون که می پره تا اون شیرو بکشه، برق می گیرش و می میره.
اینجا بود که قصه ما تموم شد، چون خرگوش هرچی فکر کرد نفهمید برق فشار قوی از کجا می شه پیدا کرد و آینه فلزی هم همین طور! این بود که داوطلبانه (یعنی به میل خودش) رفت و شیر، اونو خورد.

