چند تا بحث مطرح است. اول اینکه یک آدم توانایی این را دارد که هر لحظه پی راهی برود که قبلاً نرفته است و فکری تازه را تجربه کند و سخنی تازه را مزمزه کند. لابد یک روزی هم بی باکانه آن را بر زبان براند و خیالش از بابت سهمش در دنیا راحت شود. بحث دیگر اینکه آیا لازم است راهی را انتخاب کرد و جز آن به هیچ چیز نیاندیشید تا موفقیتی به هم زد و شهرتی، یا نه برای اینها هم، برای فهم چیزی بیش از آنکه می بیند، و رسیدن به نقطه ای بالاتر از اینجا که هست، یا به هر راهی که کشش یافت، باید چند قدمی در آن برود تا ببیند که تا کجا این کشش پابرجاست. و دیگر اینکه قلب و روح آدمی، اگر با عقلش سر ناسازگاری بگذارد، باید جانب کدام را گرفت؟
خاطره نویسی، یک راه ساده تخلیه همه هیجان هاست. و البته من از آن همواره گریخته ام، و دلم می خواهد این هیجانات بی آنکه کاملاً تخلیه شوند، تازگی مرا و افکار و احساساتم را تضمین کرده باشند. و هر جا که لازم بود بتوانم گوشه ای از آنها را تجربه کنم. و البته امروز وقتی کتاب "سال های سگی" از بارگاس یوسا و همین طور "زندگی سراسر حل مسئله است" از کارل پوپر، و دیروز کتاب "مفهوم زمان" از مارتین هایدگر را از بازارچه خیریه دانشکده فنی، خریدم، یکی از آن گوشه های زیبای هیجان زدگی، در کنج ذهنم درخشید و احساس کردم، روی لایه ای از هوا چند قدم بالاتر از زمین راه می روم. این احساس را درست زمانی دارم تجربه می کنم که فکر می کردم زندگی در سراشیبی یکنواختی افتاده است و قلبم از کارهای تکراریِ البته لازم و البته مهم، داشت تیر می کشید.

