![]()
ببینید، یک پکیجی هست به اسم زندگی که در آن همه چیز پیدا می شود. خیلی هم سخت است که آدم انتخاب کند بین آن همه چیز کدامش را می خواهد. یا مثلاً اولویت بندی کند و برنامه ریزی و این حرف ها. در این پکیج آدم ها سهم زیادی دارند، چون آنها هستند که خیلی از موجودیت ها را به وجود آورده اند. آنها در کنار چیزهایی که خلق کرده اند، خود نیز موجوداتی پیچیده، قابل تامل، و در نهایت قابل کشف هستند. آدم ها، ذهن و روح ما را ساعت ها به خود مشغول می کنند، و حتی همراهی با آن ها هم ما را در مسیر انتخاب قرار می دهد. در این پکیج، طبیعت هم نقش بزرگی دارد. همچنین احساسات روزمره و جزئیات یک زندگی عادی. مثل اینکه آدم وقتی از خانه می خواهد بیرون برود باید کفشش را تمیز کند، یا ممکن است تا جایی برود و یادش بیفتد که ساعتش را در خانه جاگذاشته و دچار تردید بشود که برگردد یا بی خیال ساعتش شود.
درباره خودم، باید بگویم زندگی را مثل یک موضوع جدی دارم دنبال می کنم، اما نه در همه لحظه ها، و فکر می کنم من سعی کرده ام سهمی از این بسته داشته باشم. سهمی که متعلق به شخص من است. می خواهم تکلیفم را تا حد خوبی با همه مسائل پیرامونم روشن کنم. اما این کار خیلی سختی است. این روزها بیشتر از هرچیز سهم من عصبیت هایی بوده است که به من تحمیل کرده اند و من فقط سعی کرده ام تا جاییکه می توانم خودم را آرام و منطقی و در سطحی از خودآگاهی نگه دارم.
و اما درباره الی، به نظرم او نیز کسی است که دارد دنبال سهم خودش از این بسته می گردد، و باید حتماً به عقاید و افکارش فکر کرد. این فیلم، ترکیب خیلی خوبی از ذهنیت هایی است که ما با آن درگیریم، و باید سعی کنیم به آنها سامان بدهیم. نمی خواهم درباره این فیلم بیش از این حرفی بزنم جز اینکه توصیه اکید کنم که فرصت دیدنش را از دست ندهید.
.
پ.ن: من عاشق کاراکتر "آرش" در این فیلم هستم.

