گرچه من تا حالا توی این وبلاگ هیچ چیزی غیر از نوشته های خودم ننوشتم، ولی دلم نیومد نوشته ی صدف رو براتون ننویسم. صدف دختر دایی من و کلاس سوم راهنماییه. لطفآ این نوشته رو بخونید و برای اون نظر بدید. شاید نظرات شما برای نویسنده ی نوجوون ما خیلی موثر باشه. اسم نوشته اش رو هم من انتخاب کردم!
...
چشمهایم را می گشایم. اینجا کجاست؟ نمی دانم! غول پیکرانی را می بینم... کمی تامل می کنم و به اطرافم می نگرم، خدایم را نمی بینم. همین چند لحظه پیش در کنارم بود و با من سخن می گفت: سخن از...
آری خودش است. این همان دنیای خاکیست که خدایم 9 ماه تمام هر روز و هر شب برایم از آن حرف می زد. او می گفت که در این دنیا دیگر فقط خوبی وجود ندارد، بلکه زشتی نیز هست! او می گفت که این دنیا دروغگو زیاد دارد و می گفت که تنها خوبان این عالم دو فرشته اند به نام مادر و پدر. او می گفت وقتی به این دنیا پا می گذارم یادم می رود که بوده ام و از کجا آمده ام. و یادم می رود که به او قول داده ام تنها او را سپاس بگویم...
و من این ها را نمی خواهم. می خواهم برگردم پیش خود او. آری، البته که او به من وعده داد که باز مرا به سوی خود باز می گرداند، اما من حالا می خواهم بروم. من می خواهم برگردم و پیش آن همه فرشته زندگی کنم. من از آن بهشت زیبا به اینجا امده ام. جایی که اطرافم پر از غول پیکرانی بود که دیگر آنقدر پاک نبودند. همه ی اینها در چند لحظه به یادم آمد و دوباره به یاد آوردم که مرا از خدایم جدا کردند. گریه کردم... گریه کردم تا شاید خدایم دلش برایم بسوزد و مرا پیش خود بازگرداند! این غول پیکران عجیب ترین چیزها بودند. من گریه می کردم و آنها می خندیدند. اگر به یاد می آوردند که در اولین لحظه ی حیات چگونه بودند دلیل گریه کردنم را فراموش نمی کردند. آنها می ترسند پیش خدای خود باز گردند... می دانم که روزی من هم مثل آن غول پیکران خواهم شد!

