یادداشت ها (روزانه)
تنهاي عاشق نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸۱
صدايم كردي ، نشنيدم
نگاهم كردي ، نديدم
مرا در آغوش گرفتي
احساست نكردم
از عشق خواندي ، نفهميدم
از درد ها گفتي ، نگريستم
شادمان بودي
نخنديدم
غمگين بودي
دركت نكردم
و سر انجام ، اشك ريختي
بي تاب شده بودم
همه چيز را به ياد آوردم
بد بودم ، زشت بودم
و حال مي خواستم زيبا باشم
اي كاش زودتر مي گريستي
صدايت زدم ، نشنيدي
نگاهت كردم ، نديدي
ولي من طاقت نياوردم
و با هزار درد گريسم
فرياد زدم و اشك ريختم
اما چه سود !
ديگر نبودي...
و من تنها و بي تاب
به يادت اشك ريختم
و تا قيامت هم خواهم گريست...
  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری