یادداشت ها (روزانه)
کاش! نویسنده: no one - یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

دیروز بالاخره او را دیدم. خیلی دلم پر بود. بی آنکه در چشمانش نگاه کنم هر چه این همه مدت در دلم بود به او گفتم. می دانستم سکوت خواهد کرد. و می دانستم که سکوتش چه معنایی دارد. اما باز هم گفتم. هر چه بیشتر سکوت می کرد من بیشتر و با صدای بلند تر از دلتنگی ها و رنج هایم می گفتم. انگار می ترسیدم به او فرصت حرف زدن بدهم. آخر نمی خواستم دوباره غافلگیرم کند. همیشه همین طور بود. آخر همه ی حرف هایم یک جمله می گفت و من تا مدت ها از خودم بدم می آمد و از نگاهش خجالت می کشیدم. بعد آنقدر مهربانانه با من حرف می زد که احساس می کردم او اصلآ جزء موجودات زمینی نیست. انگار در آن لحظات جلوه ای خداگونه پیدا می کرد، و من همچون کودکی که مادرش را به عنوان عظیم ترین پدیده ی خلقت می بیند به او می نگریستم و در مقابلش احساس حقارت می کردم... برای همین این بار نگذاشتم حرف بزند. بی امان زیر گلایه ها و حرف های پوچ خودم تیربارانش کردم. به چشمانش نگاه نمی کردم. چون احساس کرده بودم که او هم به من نگاه نمی کند. چون احساس کرده بودم که همه ی معنایم را در نگاهش از دست داده ام. این اولین بار نبود که اشتباه می کردم. اما گویی اين اشتباه های مکرر جزیی از وجودم شده بود. همه ی حرف هایم را که زدم سرش را بلند کرد و در چشمانم نگاه کرد. چیزی نگفت ولی نگاهش از حرف های همیشه سنگین تر بود...

نمی دانستم چه باید بکنم. حرف هایم تمام شده بود. فکرم هم دیگر کار نمی کرد... ترسیده بودم...

آه ، خدای من! کاش قبل از اینکه آخرین اشتباه زندگیم را می کردم اندکی صبر کرده بودم! کاش برای آخرین بار صدایش را می شنیدم. شاید این بار حرف تازه ای برای گفتن داشت... شاید این بار می گفت که حق با من است... ولی نه، نکند که باز هم...

کاش آنجا اجازه بدهند که او را ببینم. هنوز حرف هایم تمام نشده بود...

 

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری