بالاخره یک روز با کلنگ به جانش خواهم افتاد! دیوار سفید لعنتی!!! هر روز صبح هنوز چشم باز نکرده ام جلوی من سبز می شود و همه ی تلخی زندگی را به یادم می آورد. همه ی بلاها را او به سرم آورد. همیشه گقته ام که از دو چیز بیزارم: اول آدم ها و دوم دیوارها... اما این دیوار جلوی تختم دیگر فاجعه است. یادگار همه ی خاطرات تلخ من است. هر روز به آن مشت می کوبم اما سفت تر از همیشه سرپا ایستاده است و با نفرتی که از من دارد با چشمهایی که در رنگ سفیدش حل شده به من زل می زند. همین که چشم باز می کنم از نگاهش می فهمم که امروز نیز روز بدی خواهد بود. تقدیر مزخرف مرا انگار بر آن نوشته اند! می دانم که منتظر مرگ من است. آخرش زیر همین دیوار جان می دهم... خسته ام. از این باری که بر دوشم نهاده اند. آخر من باید دنیا را وسیع تر از آن که هست ببینم. باید مرزها را بشکنم. اما این دیوار خط قرمز من است. همه چیز را هم که تغییر دهم شب وقتی همه ی بدبختی های دنیا به ذهنم هجوم می آورند چهره ی وحشتناک دیوار به من می گوید که پایت را نمی توانی از گلیمت درازتر کنی! می گوید تا همین جا بس است. تو هم بالاخره خواهی مرد ولی من همچنان هستم!!!
و آخرین حرف من قبل از اینکه به خواب روم اینست: «دیوار نفرین شده ی شوم اتاق من، من از تو می ترسم!»

