خیلی وقته می خوام حرف بزنم. به زبون خودم. ساده ی ساده. بدون هیچ قید و بندی... چقدر آرزو داشتم که همیشه اینجوری بنویسم. امشب دلمو زدم به دریا. اشکالی نداره اگه تیپ ثابت و کلاسیک وبلاگم به هم بخوره. اگه یه بارم به جای نوشته های به ظاهر ادبی حاوی " آنچه در ذهنم می گذرد! " حرفای بی خودی و شاید با ارزش ترین حرفامو بنویسم. همون چیزهایی که همیشه برای بیانش کلی بالا و پایین میرم و آخرشم می بینم باید وصله بشم به نوشته هام تا به همه بفهمونم که چی می خواستم بگم! اما امشب هوس کردم بنویسم. خیلی چیزا هست که باید بگم... ولی سخته. واقعا سخته که آدم خود خودش باشه. شاید همه فکر کنن که خود خودشونن ولی کافیه چند دقیقه فکر کنن و ببینن که از صبح تا حالا چقدر تونستن واقعآ خود خود خودشون باشن!!! من از امروز تقریبآ تعطیل شدم! خودم نه... دانشگام تعطیل شد. و امشب با اینکه چهارشنبه سوری بود و منم خیلی حس خوبی داشتم ولی یهو دلم گرفت! یعنی از فردا دیگه نمیرم دانشگاه؟! تا لا اقل 15 – 16 روز دیگه؟! شاید این اولین بار بود که تو این همه سال درس خوندن از تعطیل شدن دلم می گرفت. از اینکه دیگه دوستامو نمی دیدم. از اینکه بیشتر بچه ها واسه یه مدت طولانی میرن به شهر خودشون و من نمی تونم باهاشون باشم. دلم واسه همه شون تنگ میشه... همه ی اونایی که امسالمو معنی دار کردن. همه ی اونایی که توی غم و شادی هام درست مثل یه دوست واقعی (که خیلی کم میشه تجربه اش کرد) کنارم بودن و هیچ وقت تنهام نذاشتن. چه روزای قشنگی بود. چقدر خدا رو شکر می کنم که امسال این همه هدیه بهم داد. تا یادم نرفته می خوام از یه نفر دیگه هم اسم ببرم که تقریبا هر کی منو میشناسه اونم میشناسه! یه استاد که برای من خیلی دوست داشتنی و با ارزش بود به نام "دکتر شیری". شاید اگه اون نبود من اینقدر از بودن با دوستام لذت نمی بردم. و زندگی اینقدر واسم قشنگ نبود... از همین جا بهش سال نو رو تبریک می گم و بهش می گم که خیلی دوسش دارم... خیلی ها هستن که باید ازشون تشکر کنم... مامان و بابای گلم و خیلی های دیگه... چند روز پیش تولد گرفته بودیم. واسه من و محمد... خیلی خوب بود. همه ماه بودن. نمی دونم چی شد که خدا اینقدر بهمون حال داد. به همه خوش گذشت. خدایا نمی دونم چی باید بگم. خودت کمکمون کن که توی کل این چهار سال همین جوری صمیمی و خوب کنار بچه ها باشیم. همين قدر بخنديم و شاد باشيم...
دلم می خواست یه تشکر حسابی از همه بکنم و یه عذرخواهی حسابی. به خاطر وقتایی که من غیر قابل تحمل می شدم و همه تحملم می کردن. به خاطر وقتایی که خودخواه بودم و باز تحملم می کردن! به خاطر وقتایی که ناراحت بودم و همه باهام مهربون بودن و ازم می پرسیدن که چی شده؟ به خاطر وقتایی که دوستامو رنجوندم و منو بخشیدن. به خاطر چیزهایی که باید می فهمیدم و نفهمیدم... به خاطر شوخی هایی که کردم و نباید می کردم، به خاطر بدی هایی که کردم و جوابش خوبی بود. به خاطر دل هایی که شکستم و نفهمیدم... به خاطر آرزوهایی که برآوردشون نکردم. به خاطر دلهایی که بهم احتیاج داشتن و من خودمو دریغ کردم! به خاطر چیزایی که واسه خودم پسندیدم ولی واسه دیگران نه! به خاطر وقتایی که عیب دوستامو دیدم ولی عیب خودمو نه! به خاطر وقتایی که تظاهر به خوب بودن کردم. به خاطر لطفهایی که در حقم شد و قدرشونو ندونستم... به هر حال از همه می خوام منو ببخشن. و از همه ممنونم. ببخشید که حرفای خودمونیم خیلی شد! آخه این یک هزارمشم نبود. میدونین هر کسی چقدر حرف دل داره که بنویسه؟ همگی سال خوبی داشته باشین...

