یادداشت ها (روزانه)
وقتی همه جا تاریک شده بود نویسنده: no one - چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸

می دانی رفیق، شاید اتفاقی افتاده باشد!

وقتی زمین زیر پای آدم سفت می شود،

وقتی فکرهایت جلوی چشمانت دود می شوند و به آسمان می روند...

شاید واقعاً اتفاقی افتاده باشد.

این یک وهم ساده نیست، یک ترس نیست

یک جور لبخند است، یک جور رضایت،

و می توانی ببینی که هرچه هست معنایی با خود دارد

و شاید هم نتوانی ببینی، اگر چشم هایت را بسته باشی

با این حال، هست، هرچه که هست!

دل تنگ شده ام...

قافیه را باخته ام!

و از هیچ شعری کاری بر نمی آید، از هیچ کس

آن وقت ها که خدا هنوز این دور و بر بود

آن وقت ها که فکر می کردم دو تا چشم هست که مدام عاشقانه نگاهم می کند

اوضاع خیلی بهتر بود.

حالا من تنها شده ام، من و هزاران لحظه ی بی نام و نشان

هزاران دلواپسی و دلشوره ای که معلوم نیست از کجا آمده اند

و شاید تاثیر یک پروانه باشد، پروانه ای که آن سوی زمین دارد بال می زند...

 

  نظرات ()
مطالب اخیر مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها دست ها