می دانی رفیق، شاید اتفاقی افتاده باشد!
وقتی زمین زیر پای آدم سفت می شود،
وقتی فکرهایت جلوی چشمانت دود می شوند و به آسمان می روند...
شاید واقعاً اتفاقی افتاده باشد.
این یک وهم ساده نیست، یک ترس نیست
یک جور لبخند است، یک جور رضایت،
و می توانی ببینی که هرچه هست معنایی با خود دارد
و شاید هم نتوانی ببینی، اگر چشم هایت را بسته باشی
با این حال، هست، هرچه که هست!
دل تنگ شده ام...
قافیه را باخته ام!
و از هیچ شعری کاری بر نمی آید، از هیچ کس
آن وقت ها که خدا هنوز این دور و بر بود
آن وقت ها که فکر می کردم دو تا چشم هست که مدام عاشقانه نگاهم می کند
اوضاع خیلی بهتر بود.
حالا من تنها شده ام، من و هزاران لحظه ی بی نام و نشان
هزاران دلواپسی و دلشوره ای که معلوم نیست از کجا آمده اند
و شاید تاثیر یک پروانه باشد، پروانه ای که آن سوی زمین دارد بال می زند...

