یادداشت ها (روزانه)
تحويل سال نویسنده: no one - یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

احساس غریبی دارم... هیجانی آمیخته با شادی و ترس! نمی دانم چگونه لحظات در احساس هایم نقش دارند! چگونه تاریخ بر اکنون من تاثیر می گذارد و من در تب و تاب ثانیه ها آرام و قرار ندارم...

 آخرین ساعات سال است. همان سال قراردادی کشورم که دیگر از شکل یک قرارداد و یک سنت بیرون آمده است و همه ی وجود مرا در اختیار خویش گرفته است. افکار و عواطف و احساساتِ مرا به تحرکی عمیق واداشته است و دلهره ای را که هر سال فقط یک بار تجربه اش می کنم برایم به ارمغان آورده است...

 نمی دانم باید چه کنم؟ در خماری و گیجی خاصی به سر می برم. انگار یک سال تمام همچون دفتر خاطراتی در برابر چشمانم ورق می خورد و گویی همه چیز یک سال جدید را باید امروز تعیین کنم! یاد حرف هایی افتادم که درباره ی شب قدر می زنند... که سرنوشت سالت را در آن رقم می زنی! نمی دانم چه حسی دارم: خوب یا بد، تلخ یا شیرین... ولی همه چیز دارد تغییر می کند. احساس می کنم در آستانه ی بزرگترین تغییر تاریخ قرار گرفته ام. همان چیزی که همیشه از آن می گریختم. یک سال به تاریخ نزدیک تر شدم. و یک سال از خیلی چیزها دورتر...

 می دانم که باید شاد باشم و به دیگران نیز شادی هدیه کنم! اما در گوشه های ذهنم فریادهایی خاموش هست که گه گاه طغیان می کند و زیر فشار سوالات بی جواب قرارم می دهد. کاش می توانستم سکوتی را که از درون مرا تسخیر کرده است بشکنم و از خودم بیرون بیایم تا بفهمم که در آخرین لحظات سال چه بر من می گذرد. بزرگ شدن چه سخت است و دوست داشتنی...

 

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری