احساس غریبی دارم... هیجانی آمیخته با شادی و ترس! نمی دانم چگونه لحظات در احساس هایم نقش دارند! چگونه تاریخ بر اکنون من تاثیر می گذارد و من در تب و تاب ثانیه ها آرام و قرار ندارم...
آخرین ساعات سال است. همان سال قراردادی کشورم که دیگر از شکل یک قرارداد و یک سنت بیرون آمده است و همه ی وجود مرا در اختیار خویش گرفته است. افکار و عواطف و احساساتِ مرا به تحرکی عمیق واداشته است و دلهره ای را که هر سال فقط یک بار تجربه اش می کنم برایم به ارمغان آورده است...
نمی دانم باید چه کنم؟ در خماری و گیجی خاصی به سر می برم. انگار یک سال تمام همچون دفتر خاطراتی در برابر چشمانم ورق می خورد و گویی همه چیز یک سال جدید را باید امروز تعیین کنم! یاد حرف هایی افتادم که درباره ی شب قدر می زنند... که سرنوشت سالت را در آن رقم می زنی! نمی دانم چه حسی دارم: خوب یا بد، تلخ یا شیرین... ولی همه چیز دارد تغییر می کند. احساس می کنم در آستانه ی بزرگترین تغییر تاریخ قرار گرفته ام. همان چیزی که همیشه از آن می گریختم. یک سال به تاریخ نزدیک تر شدم. و یک سال از خیلی چیزها دورتر...
می دانم که باید شاد باشم و به دیگران نیز شادی هدیه کنم! اما در گوشه های ذهنم فریادهایی خاموش هست که گه گاه طغیان می کند و زیر فشار سوالات بی جواب قرارم می دهد. کاش می توانستم سکوتی را که از درون مرا تسخیر کرده است بشکنم و از خودم بیرون بیایم تا بفهمم که در آخرین لحظات سال چه بر من می گذرد. بزرگ شدن چه سخت است و دوست داشتنی...

