حالا بسته به اینکه خانه ام از چه جنسی باشد، ممکن است روی آب بماند یا غرق شود. اگر روی آب بماند، می توانم اسمش را بگذارم: "خانه ای روی آب" و به بهمن فرمان آرا بگویم، تو فیلمش را ساخته ای، من خودش را. بعد هم به این فکر کنم که زندگی توی آب بهتر است یا بیرون. غرق شدن چه مزه ای دارد. یادِ آن داستان کوتاه چخوف بیفتم که آدمِ داستان توی ساحل از تجار پول می گرفت که برایشان در آب غرق شود. نمایشی از غرق شدن و مردن توی آب! و بعد به تاثیر این داستان روی ذهنم فکر کنم. هوس کنم که بیشتر داستان کوتاه بخوانم، بیشتر از چخوف بخوانم و کلن بیشتر!
اینجوری می توان همه چیز را به همه چیز ربط داد و از هر واژه سراغ خاطره ای رفت و هر فکری، فکری نو بیاورد. گیجی و منگیِ حاصل از فکرهای تودرتو یک چنین جاهایی رخ می دهد.
طرح این خانه در آب، می تواند وسوسه برانگیز باشد. ولی چون این طرح نیز مثل هرچیز دیگری که به فکر آدم می رسد تکراری است شرح و بسطش نمی دهم. تا این حد بگویم که قبلن به همه چیز فکر کرده اند. آدم خودش را نباید بیش از این خستهی این کند که فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد. همینقدر که از گرسنگی نمیرد کافی است. به این می گویند زیستن!
حالا دیگر محیط این وبلاگ حوصله ام را سر نمی برد، چون هیچ جنگولک بازی ای در نیاورده ام. یک جای ساده و امن، که در آن از هر جای دیگری توی این شهر بیشتر احساس راحتی دارم. لابلای کلمات، همیشه برای زندگی کردن وقت هست. وقتی می گویم زندگی، یادِ این می افتم که مردم حواسشان به زندگی هم هست؟ شاید اگر آنقدر شجاع نیستم که جلوی گلوله شعار بدهم، می توانم به این فکر کنم که چطور برای زندگی عادی آدم ها احساس مسئولیت کنم. بعضی هایی را که توی این شرایط آدم را می خندانند - و البته می فهمند و این کار را می کنند، نه اینکه سر زیر برف کرده باشند- خیلی دوست دارم.
گمان کنم هرچه کمتر بمیریم بهتر باشد. گرچه وقتی کسی می میرد، آدم احساس می کند دارد زیر دست و پای خودکامگی له می شود. مثل این است که همه مرده ایم. به خصوص اگر احساس کنیم کاری ازمان بر نمی آید. ولی بعید می دانم من جلوی گلوله بایستم. ترجیح می دهم بنویسم. درباره همه چیز، چون زندگی من و ما و شما و همه از "همه چیز" تشکیل شده. باید درباره همه چیز فکر کرد و حرف زد و نوشت.
این را هم بگویم که هیچ نمی دانم کدام بهتر است! جلوی گلوله بایستم و خودم را فدای آرمانم کنم؟ گوشه خانه به نوشتن مشغول باشم؟ یا گوشه خانه به غذا خوردن و استراحت کردن؟ یا بروم یک مسافرتی که حال و هوایم عوض شود؟ یا فعلن برای کنکور بخوانم و بی خیال همه چیز؟

