یادداشت ها (روزانه)
همهمه های هميشگي نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥

خیابان مثل همیشه شلوغ است و همهمه هایی آشنا در گوشم همچون فریادهایی غریب پیچیده است. من در امواجی که در فضا معلقند و باد این سو آن سو می بردشان ایستاده ام بی آنکه سپری داشته باشم و این امواج بی هیچ سوالی از درون من می گذرند. انگار اصلآ آنجا نیستم. و شاید نمی بینند که هستم. امواجی که پیام هایی متفاوت دارند. هر کدام از سویی می آیند و ذره های وجود مرا تحت تاثیر خویش قرار می دهند. من نمی فهمم چه شده است. فقط می بینم لحظه ای شادم و لحظه ای دیگر غمگین. نمی دانم که آن امواج از رهگذرانی می رسد که خوشبختند یا بدبخت. ولی در عمق روح و فکر خویش نسیم افکار و آرزوهایشان را احساس می کنم. درست مثل اینکه ارتباطی تنگ بین من و آنهاست. خنده های غمگین آدم ها و اشک های شادشان متعجبم نمی کند. من سهمی از همه ی آنها برده ام. و همه را در ذره ذره ی وجودم احساس می کنم. اما در میان همه ی همهمه ها و شلوغی ها سکوتی مرا به خویش می خواند. سکوتی که سخت سنگین است و گیرا... چشمانم در جستجوی رد سکوت، آدمها را می پایند! خبری نیست. احساس می کنم راهی به سوی سکوت مقدس نیست. سکوت فریاد می زند، و از درون مرا می کاود... گیج شده ام. نزدیک است. آنقدر که نفس هایش را احساس می کنم! این بار چشمانم را می بندم. شاید دیگران دیوانه فرضم کنند... اما باید ببینم. باید سکوت جستجوگرم را بیابم. اما بعد از مدتی کم کم احساسم به نا امیدی دردناکی می گراید و تصور اینکه دیگر نمی توانم گمشده ای را که مرا فریاد می زند بیابم استخوانهایم را به دردی عمیق مبتلا می کند. نا امیدیم تا آنجا پیش می رود که از همه چیز بدم می آید و در تاریکی خیره کننده ای فرو می روم...

 و درست در همان لحظه است که با چشمانی که از تعجب خیره مانده اند می بینم که سکوت گمشده در خود من است. در پنهانی ترین لایه های وجودم        ... 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری