«...با هم در ساحل قدم می زنیم. روی شن های نرم و خیس، دست در دست هم و با غروری که هرگز نمی شود تصور کرد... موهای بلند طلاییش که همچون آبشاری از روی شانه هایش پایین می آید و تا کمرش ادامه می یابد، در سرخی غروب جلوه ای خدایی یافته است. نسیم خنکی می وزد... لباس حریرش را می رقصاند و من پر از عشق و لبخندی جاودان در خویش بی آنکه بفهمد نگاهش می کنم. صورت سفید رنگ پریده و چشمان درشت آبیش و تبسم آسمانی که بر لبانش هست به من می گوید که زندگی زیبا ترین لحظاتش را به من هدیه کرده است... » این ها جملاتی بود که چند سال پیش در دفتر خاطراتش نوشته بود! دفتری که قفلش را به روی هیچ کس نگشود و سربسته آن را سوزاند.
در کافی شاپ بزرگی نشسته است. آدم های زیادی آنجا هستند. موزیک آرامی پخش می شود. پسر ها و دخترها گرم صحبت و گاه شوخی و خنده هستند. فضای قشنگی است. نورهايی به رنگ های مختلف در تاریکی ملايم، محیط شاعرانه ای ساخته است...
روبروی او دختری سیاه پوست نشسته است. لباس تنگی که به تن کرده هرگز چاقی غیر عادیش را نمی پوشاند. موهای کوتاهی دارد و 5 سال از او بزرگتر است... به هر حرف او می خندد. البته قهقهه می زند... او نگاهش می کند. لبان درشت کبود و دماغ کوفته ایش را دوست دارد. چشمان قهوه ای سوخته و قهقهه هایش را دوست دارد و از هر زمان ديگر خوشبخت تر است...

