زندگی چقدر گاهی خسته مان می کند. تلاش و هیاهو... از صبح تا شب. هر روز و هر روز... تکرار خسته کننده زندگی! همیشه در پی خوشبختی و معامله وقت با خوشبختی، معامله انرژی با خوشبختی، معامله فکر، روح، جسم، سلامتی، آرامش و سر انجام معامله خوشبختی با خوشبختی! و این هر روز ادامه می یابد. چقدر گاه احتیاج به آرامش و سکوت داریم. احتیاج به سر در لاک خویش فروبردن داریم. احتیاج داریم که به عمق وجود خویش سفر کنیم و قدری آرام بگیریم. قدری با خود خلوت کنیم و وقت کنیم که از خود بپرسیم: «آخرش که چی؟!»
روح من سخت خسته و آشفته است. من پر از تنهایی و سکوت گم شده ام. چیزی که در درون خود فرو خورده ام. و حال در جایی که می دانم نیست به دنبالش می گردم. آه... زندگی رمق کش! می دانم که هنوز چشمه های زیادی باید ببینم. می دانم که راهی دشوار پیش رویم است... دلم پر از حرف هاییست که نمی دانم باید با که بگویم. کاش زبان خدا را می فهمیدم. و اگر می شد صدایش را می شنیدم. شاید حرف تازه ای داشت که آرامشم را دوباره پس می گرفتم. سکوت... سکوت...!!! نمی دانم تا کی قرار است که نگویم! تا کی قرار است که از چه نگویم؟! اصلآ مگر چیزی هست برای گفتن؟ اگر نیست، اگر واقعآ چیزی نیست پس چرا من اینقدر خسته ام؟ و اینقدر سرگردان؟
فضایی که همیشه دوستش دارم اتاق تاریکی است با یک صندلی چوبی که من روی آن لم داده ام و آرام تکان می خورم درست مثل گهواره کودکی هایم! اتاقم را بخارها و دودهایی پر کرده است که فقط دیده می شوند و از لابلایشان نور قرمز کمرنگی مثل شعاع های نور خورشید که از لابلای درختان جنگل دیده می شوند، گذشته اند. و من ساعت هاست که روی آن صندلی در افکار خویش غرق شده ام. و زمان نمی گذرد. باورم نمی شود که آدم هایی هستند که می شناسمشان و کارهایی هست که باید انجام بدهم و زندگی ادامه دارد و من در آن نقش خاصی را بازی می کنم... من در عوالم دیگری به سر می برم. به آن نور قرمز و آن دودهای سفید خیره شده ام. سردرد آرامش بخشی دارم. از آن سردرد های بعد از خواب های طولانی. احساس عجیبی است. نمی شود توصیفش کرد. دلم هوس آرامشی طولانی کرده است. سکوت و آرامشی که به این راحتی ها به دست نمی آید...

