امروز صبح درست وقتی که مشغول آخرین تلاش هایم برای نگه داشتنِ چیزهای به درد نخور توی ذهنم بودم استادم، آقای دکتر "ص" بالای سرم ظاهر شد و گفت: امتحان نیست! بعد خندید و توضیح داد که شوخی نمی کند و امتحان در همان روز مقرر برگزار می شود.
بعد توی دلم شانه هایم را بالا انداختم و خواب نیمه کاره دیشب را مرور کردم و احساس های متناقضی در جریان بود که تصمیم گرفتم زودتر بروم سازمان کذایی. توی سایت با "م" حرف زدم و همین طور با دو تا "میم" دیگر. و با "ف" خداحافظی کردم که داشت می رفت شهرشان! صحبتم با "م" اول طولانی شد. درباره پروژه ای که با دکتر "ر" گرفته بودم و حرفِ رفتن و مقاله و این چیزها. "م" سوم قسمت هایی از کنسرت ابی را در دوبی نشانم داد که آدم های ابله هیچی نفهم پریدند روی سر و گردنش که مثلن ابراز علاقه کنند و پیرمرد را از صندلی پایین انداختند. داشتم بالا می آوردم!
بعد زنگ زدم به "پ" که قبل از رفتن ببینمش. کنار رودخانه فنی! توی حرف هایم با "پ" به این نتیجه رسیدیم که دنیا خیلی کوچک است. یک "میم" دیگر آمد. بعد یک دکتر "ص" دیگر به ما اضافه شد که استادم نبود با دوستش آقای "ع" و احساس کردم از خنده های ما حوصله اش سر رفت.
رفتم سازمان. با شلوار جین و کفش کتانی و کسی توجهی نکرد. برق رفته بود. تا دو ساعت بعد نیامد. آقای مهندس "الف" که مسئول پروژه است، سرش را گذاشت روی میز و دو ساعت خوابید. سرباز آمد و درباره مهندس "ج" حرف زد که جانشین رئیس سازمان است و خیلی مودب و محترم است. گفت هنوز مدرک مهندسی اش را نگرفته! تعجب نکردم زیاد. بعد هم با خانم "ق" و آقای "ع" درباره استادها حرف زدیم و بی سوادیشان. درباره سیلابس و اینجور چیزها که برق وصل شد. ولی نرم افزار مورد نظر بنده مشکل پیدا کرده بود! بعد خانم "ق" کامپیوترش را در اختیار من گذاشت. مهندس "الف" که تازه بیدار شده بود حوصله اش سر رفت. از ما می پرسید کی کارمان تمام می شود که زودتر برود پی زندگیش. مهندس الکترونیک است و مسئول پروژه ایست که هیچ ربطی به رشته اش ندارد. این هم تعجب نداشت البته.
حافظه ام بی حوصله شده و جزئیات بیشتری را به خاطر نمی آورد...

