نشسته یه گوشه دیوار و سرش رو پایین انداخته. با یه تیکه چوب با خاک ها بازی می کنه. سعی می کنه افکار درهم و برهمش رو با شکلهای نامفهومی که با چوب روی خاک می کشه سرو سامون بده! گوسفندای مش قربون از کنارش رد میشن. و انگار تو نیم متریش سیم خاردار گذاشته باشن هیچ کدوم پاشونو اینور تر نمیذارن! قراره آخر هفته بره شهر واسه کار و زندگی و درس! یه هیجان بزرگ تو دلشه که بیشتر شبیه ترس و اضطرابه. یه جور غم بزرگ که رو دلش سنگینی میکنه. بیست ساله که اینجا با رسم و رسوم اینجا زندگی کرده. معنی مرگ و زندگی و عشق و خدا رو همینجا فهمیده. همه کوچه پس کوچه هاشو میشناسه و همه آدم هاشو. حالا باید بره جایی که تره هم واسش خورد نمی کنن! باید بره جایی که شبانه روز باید جون بکنه تا خودشو به دیگران ثابت کنه. تا به همه بقبولونه که به چشم یه دهاتی نگاش نکنن! خیلی سخته. شکل هایی که میکشه روی خاک بیشتر شبیه خط خطی های یه بچه دو ساله روی کاغذه. یهو به سرش میزنه که همه چی رو منکر شه. به همه بگه که نمیره. بگه میخواد بمونه دهشو آباد کنه. کشاورزی درست و حسابی مدرن توش راه بندازه. آخه رادیو خیلی گوش داده. کتابم زیاد خونده! همه قبولش دارن. روش حساب می کنن. تازه دلشم پیش دختر جعفر آقای نونوا گیره. به اون قول داده همین که یه کاری واسه خودش پیدا کرد بیاد دستشو بگیره ببره خونه بخت! به حاجی قول داده یه مسجد بزرگ واسه ده درست کنه که مردم مجبور نباشن تابستون و زمستون تو حیاط نماز بخونن!
ولی درس رو چیکار کنه؟! آرزوهاشو چی؟ رویاهایی رو که از بچگی تو دلش پرورونده بود... اصلآ همه می دونن که می خواد بره. یه ده منتظرن ببینن کی میخواد بره. به همه گفته تا دکتر نشم بر نمی گردم. قسم خورده بود که دیگه نذاره کسی از آنفولانزا تو ده بمیره. حالا یه کوه روی دوششه! باباشم که پارسال از بالای پشت بوم افتاد و کمرش معیوب شد. یه ساله زمین گیر شده!
گوسفندا خیلی وقته از اونجا رفتن ولی انگار یه چیزایی هم جا گذاشتن! یه نگاهی به آسمون میندازه. خورشید درست بالای سرشه. عرقشو با دستمال خشک می کنه. بلند میشه و میگه بسم الله...

