
تلاش می کند شبیه پیرمردها رفتار کند. ساعتش را تنظیم می کند، کت و شلوارش را می پوشد. کلاه سرش می گذارد. نزدیک خانه می دهد کفش هایش را واکس بزنند. تا پارک پیاده راه می رود. آرام و سنگین. توی پارک، به بچه هایی که دهه بیست زندگی را می گذرانند نگاه می کند. کمی با آنها فرق دارد. دورِ هم جمع شده اند و به چیزهای بیخودی می خندند.
بچه های کوچک تر را نگاه می کند که می دوند، بی هیچ نشانی از خستگی این کار را می کنند. زمین می خورند، گریه می کنند و توی سر و کله هم می زنند.
او زیادی جدی است و سعی می کند قدم هایش را صاف و موقر بردارد. کسی از کنارش می گذرد و سلام می دهد. دستش را به سمت کلاهش می برد و با لبخند و احترام سلام می کند و به پیاده روی هر روزه اش ادامه می دهد.
بعد جایی در سایه درختی می نشیند. از توی کیف کوچکش کتابی بر می دارد. و آرام مشغول خواندنش می شود. کسی کمی آن طرف تر متوجهش می شود. تخته شاسی و قلم و کاغذش را بر می دارد و مشغول طراحی از او می شود. به سرعت طرحش را می کشد و سعی می کند به اصلاح کردنش. او تکان نمی خورد. همینطور به مطالعه اش ادامه می دهد.
وقتی به خانه می رسد، لباسش را عوض می کند و دوش می گیرد. دختر کوچکی که موهایش را بافته است برایش چای درست می کند. بعد از حمام روی کاناپه می نشیند، دخترک برایش چای می آورد. دخترک را می بوسد و در آغوش می گیرد. بعد هم از توی کمد اتاقش یک بسته بیرون می آورد و به دختر می دهد. قشنگ ترین عروسک دنیا!
دوباره روی کاناپه می نشیند و تلویزیون را روشن می کند. چایش را با لذت و آرامش می نوشد. بعد از اینکه مستندی از زندگی حیوانات می بیند روزنامه ها را ورق می زند. بعد به اتاقش می رود و پشت میز کارش می نشیند. لپ تاپ را باز می کند و داستانش را دوباره مرور می کند. به جایی رسیده که دیگر ادامه دادنش سخت است.
بیست و سه سالگی، همان سنی است که می تواند به پیر شدنش بیاندیشد. دائم به این فکر می کند که چطور زمان اینقدر زود گذشت؟

