خدا، من، شعر
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸۱
از خواب بر مي خيزم
خدا به يادم مي آيد
صداي نسيم را مي شنوم
خدا موسيقي مي نوازد
آب و رنگ دشت را مي بينم
خدا نقاشي مي آموزد
بوي خوش گل ها را حس مي كنم
خدا عطر مي سازد
انسانها را دوست مي دارم
خدا عشق مي آفريند
وفاي يار مي بينم
خدا صفا مي آرد
گاه شهري مي نويسم
خدا در آن موج مي زند
نداي مرگ را مي شنوم
خدا بندگانش را مي خواند
و سرانجام به خواب مي روم
و در خواب نيز خدا تنهايم نمي گذارد
یادداشت ها
(روزانه)

