میخ را روی دیوار گذاشتم. به اندازه کافی بزرگ بود. با همه نیرویی که داشتم چکش را روی آن کوبیدم. احساس خوبی به من داد. دوباره کوبیدم... صدای زنگی بدی می داد. معماری اتاق طوری بود که انعکاس صدا خیلی دیر از فضا جمع می شد. صحنه عجیبی برایم مجسم شد. درست مثل اینکه به صلیبم کشیده باشند. دوباره ضربه بعدی را کوبیدم. باز هم همان صدا و این بار مثل اینکه میخ ها را کف دستانم می کوبند.
نور شمع اذیتم می کرد. خاموشش کردم. روی تخت نشستم. صدای موش های گرسنه که چوب های سقف را می جویدند مرا از خلوت بی انتهای خودم بیرون کشید. دوباره بلند شدم. یک میخ دیگر برداشتم. خون از دستم می ریخت. درست مثل آبی که از شیر سماوری که خوب بسته نشده می چکد. دستم را به دیوار مالیدم. شکل سگی که مرده باشد از خون های روی دیوار پدید آمد. البته اتاق تاریک بود. شاید هم شبیه جانور دیگری بود. شغال، گرگ یا هر حیوان وحشی ديگر.
میخ را روی چشم سگ گذاشتم. و محکم به آن ضربه زدم. این بار انگار اشتباه نکرده بودم. چشم سگ کور شده بود. از آن خون می ریخت. هوای خانه بوی مرده می داد. می خواستم لاشه اش را دفن کنم. توی شومینه قبلآ خاک ریخته بودم. آتش را نشده بود که خاموش کنم، برای همین رویش خاک ریخته بودم. خاک های توی شومینه را با همان دستم که لاشه سگ ساخته بود برداشتم. روی دیوار پاشیدم. ترسیده بودم. خیلی وحشتناک بود. سایه هولناک گرگی که از پنجره به من نگاه می کرد روی دیوار افتاد. همین که برگشتم که ببینمش پرید طرف من. با دست گلويش را گرفتم. قدرت عجيبی پيدا کرده بودم. نفهميدم چقدر مقاومت کرد تا مرد. ولی خوب رد پنجه هايش را در گوشت بدنم احساس کردم. کف اتاق قرمز بدرنگی شده بود. بوی خون سرم را به در آورد. حالا سه تا لاشه داشتم که بايد چال می کردم. ولی يکی از آن ها هنوز نيمه جان بود! آنقدر جان داشت که توانسم جسدش را تا روی صندلی بکشم. خودم را روی صندلی انداختم. دفتر چه ام را برداشتم... آخرين يادگاری هايم را روی صفحه آخرش نوشتم: زندگی را هر طور که نگاه کنی زیباست...

