سکوتی که در خیابان بود درست مثل سکوت آن روز، سخت و طاقت فرسا بود...
نشسته بود یک گوشه و به تنها چراغ خیابان نگاه می کرد. همان خیابان تنگ و باریک که سالها از آن عبور کرده بود. برای رفتن به هر مکانی از خاطره هایش و هر جایی که در آنها زندگی کرده بود. سر کار، خانه دوستان و اقوام، مسافرت ها و شهرهای دیگر، پارک ها، سینماها، مغازه ها، ادارات، جبهه جنگ، دادگاه، زندان، غربت و خلاصه هر جای دیگری که باید برای رفتن به آنها از آن خیابان که در وسط آن خانه کوچک و باصفایش بنا شده بود می گذشت... ساعت سه صبح بود. هوا تاریک بود و گه گاه صدای گربه ها را می شنید که هنوز با هم می جنگیدند! و معلوم نبود چرا؟ شاید آنها هم مثل انسان ها نفرت و خشم را از هر کار دیگر بهتر یاد گرفته بودند. و شاید دلشان می خواست که همه چیز های خوب مال آنها باشد. و شاید درست مثل آنها به خاطر پوچی ها با هم می جنگیدند: "یک تکه گوشت!".
امشب او تنهای تنها بود. اگر تا صبح هم می نشست کسی به سراغش نمی آمد. برای همین احساس می کرد زندگی با همه تجربه های تلخ و شیرینش دیگر چیزی برای او ندارد. احساس می کرد دیگر لحظه ها هیچ نقشی در پیش بردن زمان و زندگی ندارند. و او تنها کسی را که به خاطرش زنده بود از دست داده بود. اکنون یک هفته از مرگ او می گذرد. مراسم خیلی خوب و آبرو مندانه برگزار شد. همه چیز همان طور شده بود که او قبل از مرگش خواسته بود.
می خواست فقط زندگی را بگذراند ولی آخرین جمله ای که از او شنیده بود آرامش نمی گذاشت و به خاطر آن باید دوباره شروع می کرد. او در آخرین لحظه های حیات دستش را گرفته بود و گفته بود: "عزیزم، زندگی کن، قول می دهم تا همیشه در کنارت باشم..."
و انگار همان جا کنارش نشسته بود!

