یادداشت ها (روزانه)
دوازده - نمی خوام نویسنده: no one - دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩

بعضی وقت ها تصور کردن خیلی هیجان انگیزتر از واقعیت است. مثلن تصور پیاده روی های طولانی،‌ تصور فکر کردن های مدام،‌ تصور زیبایی های یک طبیعت بکر...

می دانی؟ ما نقش بسته ایم در خاطرات دنیا. ما دیگر آن چیزی نیستیم که بوده ایم. ما تغییر کرده ایم: خیلی زیاد!

گاهی تنهایی، گاهی دیده نشدن های مکرر،‌ گاهی زندگی یکنواخت و گاهی نویزی که روی ذهن آدم می افتد،‌ همه نشانه هایی آشنا هستند از آنچه بوده ایم. از آنچه که در اصل باید هنوز می بودیم. من تقریبن از این همه تغییر دلخورم. دلم می خواهد برگردم از این راهی که آمده ام. برگردم و توی یک نقطه خاص،‌ (مثلن نقطه اوج) بنشینم و بعد هرچه تلاش کنند تکانم بدهند،‌ مثل چسب بچسبم به زمین و همینطور که نگاهم را به زمین دوخته ام تا چشم توی چشم شان نشوم،‌ بگویم: نمی خوام! آرام و زیر لب بگویم هی بپرسند که چی؟ دوباره ابروهایم را بالا بیندازم و با حالتی نق نقو بگویم: نمیخوام!

اینجوریست دیگر. بالاخره آدم را از زمین می کنند و بالاخره آدم می فهمد که چقدر دلش می خواسته و خودش خبر نداشته!

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری