چشماشو که باز کرد دلم یهو ریخت پایین! نمی دونستم باید چه کار کنم. خیس عرق شده بودم. داغی درونم رو حس می کردم. اشک توی چشمام جمع شده بود. خیلی سخت بود لبخندشو دیدن و گریه نکردن! دلم می خواست سرمو به دیوار بکوبم... دلم می خواست داد بزنم، بگم: آخه چرا؟ چرا من؟ آروم دستمو گرفت. هق هق گریه ام بلند شد! بغلش کردم، بوسیدمش، اشک می ریختم و اون با نگاهش حرف می زد...
دیروز دوباره رفتم پیشش. دلم خیلی گرفته بود. می دونستم همیشه برای آروم کردن من وقت و حس و حال داره. رفتم و از همه غصه هام گفتم. کنارش نشستم و از بدی های دنیا براش گفتم. از نامردی زندگی و آدم ها که چی به سرم آوردن... نگاهش جواب همه سوالهامو می داد. انگار می دونست من دلم از کجا پره! چین و چروک پیشونیشو بوسیدم. چشمهایی رو که به سختی باز نگه داشته بود رو بوسیدم. چند دقیقه بعد که دیگه آروم شده بودم لبخندش بهم آرامشی داد که احساس می کردم یه بچه کوچیک پاک و سبکم که توی گهواره داره می خنده... از ته دل. از اون قهقهه های کوچولوی ناز! اینقدر براش جوک گفتم و خندیدم که لبخندش عمق پیدا کرد. دلم می خواست تا همیشه کنارش بشینم.
ولی اونا بیرونم کردن... همونایی که نمی فهمیدن اون پیرمرد دوست داشتنی دیوونه نیست. همونایی که چند جمله بیشتر یاد نگرفته بودن: اینجا آسایشگاه روانیه آقا! قوانین خاص خودش رو داره، بفرمایید بیرون!!!
کاش همه میفهمیدن که خندیدن دیوونگی نیست...

