هنوز هم نمی دونم چی شد که ما با هم رفیق شدیم. شاید یه روز تو خیابون دیدمش و ازش خوشم اومد. فکر کنم شماره تلفن هم بهش دادم! بچه بودم دیگه!!! ولی باور کنید یادم نیست این کارو کردم یا نه. بالاخره با هم دوست شدیم. حالا چه جوریش زیاد مهم نیست. فرض کنید یه روز تو یه مهمونی همدیگرو دیدیم. یه کم با هم رقصیدیم و نگاهمون به قول بزرگا به هم تلاقی کرد و بعد خندیدیم و با هم دوست شدیم. یا شاید یه روز که از پنجره تو خیابونو نگاه می کرد من برگشتم ببینمش که پام رفت تو جوی و شلوارم گلی شد! اونم خندید! از این به بعد اینقدر از جلوی خونه شون رد شدم که تونستم یه روز بهش بگم دوسش دارم! اصلآ چه فرقی می کنه که این اتفاق مسخره چی بود. اگه تو یه کتابخونه یا یه موزه با هم آشنا شده بودیم با کلاس تر بود؟ مگه ما چند سالمون بود که بفهمیم عشق چیه و اصلآ این حرفا حالیمون نبود که. فقط همین که شبا قبل خواب به یکی فکر می کردیم و از غم دوریش گریه مون می گرفت کلی ذوق مرگ بودیم. همین که روزا یواشکی تو یه پارک می شستیم و چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم و درد دل می کردیم و از مامان و بابا و داداش بزرگه غیبت می کردیم کلی کیف می کردیم! یا با هم می رفتیم کافی شاپ و توی اون فضایی که اون همه عاشق و معشوق گنده نشسته بودن یه جوری ادای بزرگا رو در می آوردیم. دست همو می گرفتیم، تو چشای هم نگاه می کردیم. حس قشنگی بود. ولی نه! اصلآ هم ادا نبود. واقعآ دلم تکون می خورد. اشک تو چشمامون جمع میشد. بعد با هم می زدیم زیر خنده. مدیر کافی شاپ با حسرت نگامون می کرد. انگار یاد خاطره های خودش افتاده بود. گاهی هم زیر لب می خندید. من حواسم بود با اینکه فکر می کرد نمی بینمش!
اما حالا چی؟! با اینکه نمی دونم چی شد که از هم جدا شدیم و چی شد که دیگه از دیدن هم خوشحال نشدیم ولی زیادم واسم فرقی نمی کنه. چون دیگه از هیچ کدوم از این مسخره بازی ها و بچه بازیا خوشم نمیاد. دیگه اون واسم مرده. یه مرده هم هیچ جذابیتی نداره! هیچ جذابیتی!!!

