یادداشت ها (روزانه)
بهشت!! نویسنده: no one - سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥

    فقط جیغ میزد. با همه وجود! چشمهاش گود افتاده بود از بس گریه کرده بود. نمی تونستم آرومش کنم. حرفی برای گفتن نداشتم. بغلش کرده بودم. تنش یخ کرده بود و میلرزید. کاملآ حس می کردم داغون شدن یعنی چی. صورتش خیس خیس بود. موهاشو نوازش می کردم و هق هق گریه هاش حسابی دلم رو خالی کرده بود.

    یه کم آروم تر شده بود فقط انگار گریه های زیاد به سکسکه اش انداخته بود. سرش رو گذاشته بود رو شونه ی من و من با همه وجود سعی می کردم آرومش کنم. همه رفته بودن. روز سختی بود...

    نمی دونم شاید دیگه هیچ وقت آروم نشه. خیلی وقتا یه ساعتی نصفه شب پا میشه تو خواب راه میره، سرشو به دیوار می کوبه، گریه می کنه و زار میزنه!! اگه زود نفهمم و نگیرمش ممکنه خودش رو بکشه! یک ساله که شب ها نمی خوابم. منم دارم روانی میشم. از دست دکترا هم هیچ کاری بر نمیاد. بهترین روانپزشک های دنیا هم گفتن فایده ای نداره!

   دلم واسش میسوزه... هیچ وقت نگفت اون روز چه بلایی سرش اومده. هیچ کس نفهمید چی شده.

   خیلی خسته ام. احساس می کنم دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم. امشب منتظر یه حادثه باشید. می خوام کارو تموم کنم. با هم میریم بهشت. مطمئنم میریم بهشت. چون هردومون خیلی زجر کشیدیم. خداحافظ همه کسانی که هیچ وقت نمی فهمید چی به سر من اومد. خداحافظ همه آدمهای دلسوز بیچاره...

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری