- میدونی چرا از تاریکی می ترسم؟
- نه! چرا؟
- چون تو تاریکی لبخندتو نمی بینم!
- دیوونه. گفتم الان میگی یه روز که بچه بودم تو تاریکی یکی ترسوندم و ...
- نه! من هیچ وقت از این چیزای مسخره نترسیدم. فقط از این می ترسم که یه روز منو دوست نداشته باشی!
- تو رو خدا بس کن. تو تنها کسی هستی که تو زندگی دارم. می فهمی این یعنی چی؟
- خوب اگه یه روز دیگه تنها کسی نبودم که ...
- دیگه نمی خوام بشنوم. خواهش می کنم.
- چرا؟ چرا دیگه نمی خوای بشنوی؟! میدونی چند تا قصه عشق های بزرگ رو خوندم که یا به وصال نرسیده یا خیلی زود تموم شده؟
- اونا قصه است. کی می خوای باور کنی که ما واقعیتیم؟! کی می خوای منو حس کنی. دست منو بگیر. ببین. من هستم. من تو کتابا نیستم... باور کن هستم. تا آخرش هستم. تا هر جا که تو باشی!
- خوب... اگه من یه روز نبودم چی؟
- (سکوت)
- (سکوت)
- امروز بابا بزرگتو دیدم...
- بازم هستی؟ به چه امیدی هستی؟!
- خیلی پیر شده. دلم می خواست بغلش کنم. ولی روم نشد! فکر می کنی منو یادش میاد؟ دوست داشتم بهش بگم تو چقدر بد شدی... چقدر عوض شدی. چقدر حالمو می گیری. و بهش بگم که با همه این حرفا چقدر دوست دارم!
- اگه نبودم چی کار می کنی؟ اگه منم بی معرفت بودم... اگه مثل همه آدمای دیگه ...
- (سکوت)
- من می ترسم!
- (سکوت)
- من می ترسم... از تاریکی می ترسم. از تموم شدن همه چی می ترسم. اگه یه روز بهم بگی دیگه همه چی تموم شد...
- لعنتی من دوست دارم. چرا نمی خوای بفهمی؟ چرا همه اش از جدایی حرف می زنی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
- (سکوت)
- باشه. بذار امشب تموم بشه. خواهش می کنم. امشب می خوام آروم باشم. فردا بهش فکر می کنم. تو رو خدا (با صدای بلند گریه می کند...)
- (سکوت)
- (هق هق گریه... سکوت)
- ...
پ.ن: نتونستم این دیالوگ رو تموم کنم. میشه ادامه اش بدین لطفآ؟ خیلی دلم می خواد بدونم چی میشه... !!!

