توی جنگل راه می رفتم. صدای درختان را می شنیدم و آرام بودم. کسی جلو آمد و به من گفت که پیامبر خداست.
- عزیزم من حوصله این چرندیات را ندارم. لطفآ تنهایم بگذار. می خواهم کمی با دردهای خودم خلوت کنم.
- می دانم دوست من. من از آنچه در قلبت می گذرد آگاهم. من از جانب خدا برایت پیامی دارم. لطفآ به حرفهایم گوش بسپار. تو از جانب خدا برای ماموریتی برگزیده شده ای.
- دیوانه احمق! تنهایم بگذار. می بینی که خسته و نا امیدم. چرا با این حرفهای احمقانه حالم را بدتر می کنی؟ آن قبلی ها هم مثل تو خیال می کردند برای نجات آدم ها آمده بودند. ولی همه شان زندگی آدم ها را به گند کشیدند! تازه آنها خیلی از تو موجه تر به نظر می رسیدند!
- عزیزم، تو خسته ای و خدا این را می داند. برای همین هم مرا به سوی تو فرستاد. خداوند تو را با فرشتگانش هم پایه قرار داده است. خوب می فهمم که چه احساسی نسبت به پیامبران خدا داری. اما من آمده ام تا همه دروغ ها و فریب ها را برملا کنم. آمده ام تا راه سعادت و نجات بشر را نشان بدهم. من پیامبر عصر تو هستم. آنها دروغ گفتند که محمد آخرین فرستاده خداست. من پیامبر تازه ای هستم. با حرف های تازه. آمده ام پرده از راز این فریب بزرگ که برای تسخیر انسان ها ساخته شده است بردارم. می خواهم به تو و همه آدمها ثابت کنم که هرگز آخرین پیامبری وجود نداشته و نخواهد داشت. به من اعتماد کن دوست من. تو اولین همراه و پیرو من خواهی بود. من همین امشب به پیامبری برگزیده شدم. از سوی خدای یکتا. چرا که خیلی چیزها را فهمیده بودم...
- آقای پیامبر محترم؛ یک بار گفتم که حوصله ات را ندارم. اگر بیشتر از این اصرار کنی می دهمت دست بسیج دانشجویی تا پوست سرت را بکنند. بعد هم در ملاء عام اعدامت می کنند تا درس عبرتی بشوی برای دیگران که به فکر پیامبر شدن نیفتند. به خدا سلام مرا برسان بگو تا اطلاع ثانوی کسی را نفرستد. فعلآ خدا خودش هم دارد اعتبارش را از دست می دهد چه برسد به پیامبرانش! آن هم پیامبران جدید!!
- اوه، نه. دوست من شما دارید کفر می گویید. درباره خدا اشتباه می کنید. او خیلی مهربان و بزرگ است. امید دارم که شما را به خاطر این گستاخیتان ببخشد. به حرف من گوش کنید. آسیبی به شما نمی رسد. من برهان های عقلی و منطقی برای اثبات مدعایم دارم. لطفآ به من کمک کنید تا آیینم را به انسان ها هدیه کنم. باور کنید که همه چیز درست می شود. من معجزات بزرگی دارم که اگر ببینید یقین می آورید که از جانب خدا هستم.
- من کار دارم. خدا شفایت بدهد جوان! دلم می سوزد که تو در این سن و سال دیوانه شده ای. اما من تو را به تیمارستان تحویل نمی دهم. خدانگهدارت باشد.
این را که گفتم پیامبر خدا ناگهان غیب شد! هنوز هم دارم فکر می کنم او شیطان بود یا واقعآ پیامبر خدا. پس این قصه آخرین پیامبر چه می شود؟! اصلآ چه اهمیتی دارد؟ مگر همان یکی که فکر می کنیم آخریست چه تاثیری بر زندگی من دارد که یک جدیدش داشته باشد؟! من به همین بی دینی خودم خوشم...
ولی پس چرا غیب شد...؟!!!!!

