نابغه: دنیا عجب جای عجیبی است
خنگ: به نظر من هم همینطور
نابغه: گوشت زندگی تلخ است
خنگ: نه به تلخیِ گوشتِ تو!
نابغه: آسمان آبی است
خنگ: بله
نابغه: تو از من می ترسی، نه؟
خنگ: بیشتر از آنچه فکرش را کنی
نابغه: من فقط بیشتر از تو می فهمم. همین. اینکه ترس ندارد
خنگ: فکر کردی نابغه ای؟
نابغه: اینطور می گویند
خنگ: دروغ هم زیاد می گویند
نابغه: تو به نظر حاضرجواب می آیی
خنگ: من فقط می دانم احمق نیستم
نابغه: به نظرت من احمقم؟
خنگ: اینطور می گویند
نابغه: دوست داری اعصابم را خرد کنی؟
خنگ: برای چه این فکر را می کنی؟ من دوستت دارم
نابغه: تو ازم متنفری، بهم حسودی می کنی
خنگ: اوه، عزیزم، تو خیلی احمقی
نابغه: دلم می خواهد خفه ات کنم
خنگ: دستت را قلم می کنم
نابغه: دیدی؟ تو هم یک نقطه ضعف هایی داری
خنگ: نه اینکه تو نداری؟
نابغه: خب، بیا دیگر تمامش کنیم
خنگ: خودت شروع کردی

