یادداشت ها (روزانه)
هفتاد و شش - دیالوگ نویسنده: no one - یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩

نابغه: دنیا عجب جای عجیبی است

خنگ: به نظر من هم همینطور

نابغه: گوشت زندگی تلخ است

خنگ: نه به تلخیِ گوشتِ تو!

نابغه: آسمان آبی است

خنگ: بله

نابغه: تو از من می ترسی، نه؟

خنگ: بیشتر از آنچه فکرش را کنی

نابغه: من فقط بیشتر از تو می فهمم. همین. اینکه ترس ندارد

خنگ: فکر کردی نابغه ای؟

نابغه: اینطور می گویند

خنگ: دروغ هم زیاد می گویند

نابغه: تو به نظر حاضرجواب می آیی

خنگ: من فقط می دانم احمق نیستم

نابغه: به نظرت من احمقم؟

خنگ: اینطور می گویند

نابغه: دوست داری اعصابم را خرد کنی؟

خنگ: برای چه این فکر را می کنی؟ من دوستت دارم

نابغه: تو ازم متنفری، بهم حسودی می کنی

خنگ: اوه، عزیزم، تو خیلی احمقی

نابغه: دلم می خواهد خفه ات کنم

خنگ: دستت را قلم می کنم

نابغه: دیدی؟ تو هم یک نقطه ضعف هایی داری

خنگ: نه اینکه تو نداری؟

نابغه: خب، بیا دیگر تمامش کنیم

خنگ: خودت شروع کردی

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری