یادداشت ها (روزانه)
درد دل های صندلي نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸۱

باز بي خيال نشسته ام
به گوشه اي خيره شده ام
و چشمهايم توان پلك زدن نيز ندارند
درد دل هايم فراوان است
اما كسي را در كنارم نمي بينم
من به كجا تكيه داده ام؟
خودم هم نمي دانم.
صندلي گاه حرفهايي دارد:
از روزهاي خوش تنهايي اش...
از دوستان مهربانش
هر وقت از خودش مي گويد
من روي ان نشسته ام
به گوشه اي خيره شده ام
و هيچ را به ياد نمي آورم
حتي حرفهايش را نيز نمي شنوم
سكوت را تجربه نكرده ام
صداي در و ديوار سكوت را مي شكند
اشيا درد دل بسيار دارند
حتي بيشتر از من
و حتي بيشتر از دل هاي پردرد
ولي كيست كه بشنود؟
و توانش نيز در گوشهاي فرسوده
جستجو نتوان كرد،
نمي توان يافت.
كه همه خسته اند از شنيدن و گريستن
و همه منتظرند، منتظر فرصتي...
تا از خود بگويند و از راز هايشان
و از دردهايشان ، و از اميدها
باز بي خيال نشسته ام
به كجا بنگرم؟ همه جا سخن مي گويند
خوب مي شنوم و خوب درك مي كنم
اما نه چاره اي و نه اميدي
پس باز خسته از خويش
و از دنياي بي وفاي خويش
صندلي باز از خود مي گويد
از ديروز مي گويد
از روز ميلاد و از آغاز رنجها
همان روزي كه چوبهايش پيوند
عاشقانه اي خوردند
و صندلي با غروري همراه با اشك شوق
از ميان دستان خشكيده پيرمرد بيچاره
پا به دنياي ناجوانمردان گذاشت
چقدر عاشق بود
عاشق و پر از آرزوهاي كودكانه
با چوبهاي براق ، و حتي لكه اي هم نبود
و اما امروز ...
باز بي خيال نشسته ام
و به گوه اي خيره شده ام
و چشمهايم توان پلك زدن ندارند
و نوميدي را از صداي غبار گرفته صندلي
مي توان به خوبي فهميد...

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری