نالیدن از زندگی را همه بلدند. حرف های بیخودی و امیدوار کننده را هم همینطور. من کمتر آدمی را دیده ام که به معنای واقعی زندگی را دوست بدارد، یعنی خودِ نفسِ زندگی را. من کمتر کسی را یافته ام که بتواند به زندگی نگاه متفاوتی داشته باشد، بیرون از تعریف های کلیشه ای، بیرون از پریشانی های مدام، لذت های زودگذر، یا مسائل معنویِ خیلی آسمانی که به درد آدم های امروزی نمی خورد یا آنقدر موقت و جزئی ظهور می کند که خیلی زود محو می شود. کسی را با این ویژگی ها نمی شناسم. واقعاً می گویم، همه به یک سری بهانه دل خوش کرده اند برای زندگی، و با بادی می لرزند، تب می کنند، دق مرگ می شوند و دوباره سرِ هیچ و پوچ به هیجان می آیند و زندگی را از سر می گیرند. من هم یکی از همین آدم هایم. ولی فکر می کنم زندگی دوره ای کوتاه و دوست داشتنی می تواند باشد، اگر آدم بتواند جورِ دیگری بهش نگاه کند. جوری که هیچ جوری نیست، هیچ کلیشه ای را بر نمی تابد، و مختص خودِ آدم است. اگر زنده ماندن را در نظر بگیریم، من اصلاً برای همین زنده ام. همینکه بفهمم آن زندگی که "کوتاه و دوست داشتنی" است چه ویژگی هایی دارد.
یادداشت ها
(روزانه)
کوتاه و دوست داشتنی
نویسنده: no one - یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩

